#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_180
نوزدهم دی ماه...هوا سرد و زمین برفی..بچه ها پشت در مدرسه ناظر و من هم با کیفم منتظر آرین...تا اومد منم راه افتادم و کنارش راه رفتم.سرعتم رو بیشتر کردم و از عمد خودم رو سُر دادم و با مخ رفتم توی برفا...با عشوه و لوسی یه آخ بلند گفتم.آرین خم شد سمتم و گفت:خوبین؟..پام رو گرفته بودم و آخ گفتم.دست گذاشت روی زانوم و گفت: می تونین تکونش بدین؟.پام رو عقب کشیدم که یعنی خوشم نیومد از حرکتت و گفتم:خوبم.خواستم بلند شم که این دفعه یهویی سر خوردم ولی آرین دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و مانع شد.اون روز حس متفاوتی رو تجربه کردم.متفاوت و البته برای یه دختر هفده ساله که تا حالا انگشتش به نامحرم نخورده بود،شیرین...
جیغ های خفه کشیدم تا دیگه تداعی نشن خاطراتم...قلبم تیر کشید و دونه های درشت عرق رو پشت کمرم حس کردم.
بیست بهمن ماه و یه روز بارونی...منتظر پگاه بودم تا بیاد و فقط ما مونده بودیم.با اخم داشتم زمین رو نگاه می کردم. چتر همراهم نبود و خیس آب شده بودم.یه لحظه حس کردم بارون قطع شد.بالا سرم رو نگاه کردم و به آبی چشمهای آرین،فرد جدید زندگیم رسیدم.مهربون گفت:خیس نشین...و منم مات لحن مهربونش شدم.مگه چند سالم بود؟از توجه اش ذوق کرده بودم.تند تند و هول گفت:اسمتون چیه؟سوء تفاهم نشه...خواستم چیزی بگم که صدای پگاه اومد که داشت میومد و من رو فحش کش می کرد و اون وسط اسمم رو گفت و آرین اسمم رو زمزمه کرد و رفت..من هم چتر به دست متعجب مونده بودم.برام بهترین روز بارونی شد! پگاه اومد و گفت:بیشعور تو که گفتی چتر ندارم؟
مثل مار به خودم می پیچیدم و لبم رو به خون انداخته بودم از بس که خورده بودمشون..بدنم داشت می سوخت از آتیش!
روز آخر مدرسه و بیست و هشتم اسفند.
و همون روز کلی با بچه ها دعوا کردم و تیکه انداختن که سر سفره ی عید دعا کنم شاید آرین نگاهی بهم انداخت.دقیق همون روز وقتی که داشتم تنهایی بدون پگاه از کوچه رد می شدم یکی صدام زد.برگشتم و آرین رو دیدم.اومد و دستم رو گرفت و گفت نمی دونه چطور بگه،خیلی دوستم داره.از کنار شونه اش بچه ها رو دیدم که چشمک می زدن و معلوم بود حرفاش رو شنیدن...تا خواستم چیزی بگم دستم رو بیشتر کشید و مات توی بغلش افتادم.نای حرف زدن نداشتم. بچه ها بی صدا دست زدن و موج مکزیکی رفتن.بوی عطر آروم آرین توی دماغم موند.از بغلش بیرون اومدم و گونه های ارغوانی رنگم رو بوسید و فرار کرد.دست گذاشتم جای بوسه و میون شادی و کف زدن و سوت بلبلی های بچه ها فرو رفتم.
چشمهام تار می دید و شدید می سوخت.یه لیوان آب شاید بهترم می کرد!
چهاردهم فروردین سال جدید و هلهله های بچه ها بر اساس بردن من و سوختن دماغ سهیلا...اون روز بهترین حسهای عمرم رو داشتم،حس بردن و قوی بودن!
هجدهم اردیبهشت و شروع قرار های یواشکی من و آرین و اصرار من به بابا برای خرید گوشی!.آرین اون روز توی یه پارک لب باز کرد و از خودش گفت.گفت که دانشجوئه و مامان و باباش خارجن و فرستادنش ایران...گفت که دوستش ندارن و اون تنهاست و پول نداره و به سختی روزهاش رو می گذرونه.با یه کار نیمه وقت و خرج های سرسام آور دانشگاه...انقدر ناراحت بود که دلم درد گرفت.اون موقع ها مهربون بودم.مردد دست روی شونه اش گذاشتم و اون دستم رو محکم گرفت و گفت ولش نکنم و منم واقعنی دیگه نمی خواستم ولش کنم و به عبارتی دل بهش داده بودم! روزهایی که از پی هم می گذشتن و من و آرین با هم بودیم و مضطرب از اینکه کسی ما رو ببینه اما شانس یار بود که کاش نبود.با پولهایی که پس انداز کرده بود برام یه گردنبند گرفت که حرف انگلیسی آ روش بود و اون زمان این پلاک ها خیلی باکلاس و گرون بود.با اینکه دوست نداشتم اذیت شه برای پرداخت پول، ولی تشکر کردم و با عشق توی گردنم انداخت.
بی حس شده بودم از شدت درد...حالم بد شده بود و دلم دوش آب یخ می خواست و یا لیوان آب....هوا نبود!
دوازدهم مرداد ماه و نگاه های نگران آرین.غم وصف ناپذیر توی صداش که هر چی اصرار کردم نگفت چشه! باهام گشت ولی نتونستم از زیر زبونش بکشم چرا نگرانه...اون جا بود که برای دومین بارمحکم بغلم گرفت و گفت:به علاقه اش شک نکنم. منم تائید کردم و خام و بچگانه گفتم حتما ترسیده ولش کنم!
گوشام سوت کشید با یادآوری اتفاقت نحس اون روزا و صدای منحوس آرین!.هفت سال بود به این ماجرا فکر نکرده بودم!...نابود پتو رو از روی خودم کنار زدم تا حداقل گرمم نشه!.ولی بی فایده بود!سرم به دوران اومده بود!
سیزدهم مرداد و مثل رقمش منحوس و شوم برای رویای هفده ساله!.یه نامه لای در پیدا کردم،دست خط خودش بود که گفته بود داره میره و حرفهای عاشقونه و جدایی...گفت میره خارج و این به نفع دو تا مونه!دستم از عرق خیس بود و نامه و گونه ام از اشک خیس!.مدام میگفتم چرا چرا چرا...پگاه دلداریم داد و گفت که بازیچه بودم.ولی من نوجوون دوستش داشتم!.گردنبندش رو توی سطل انداختم و خاطراتم رو به دست فراموشی سپردم....
romangram.com | @romangram_com