#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_179

-آقای معتمدی،من اومدم اینجا تا کمکم کنین به دخترتون که دوستش دارم برسم!.خیلی هم مصرم چون دخترتون بی دلیل من رو رد کرد.اگه یه دلیل برای من می اوردن قانع می شدم.دخترتون من رو نمی شناسن ولی من می شناسمشون. کمکم کنین و بزارین خودم رو بهشون ثابت کنم و نشون بدم به اندازه ای قوی هستم که بتونم مراقبشون باشم.

اووووف...چقدر سخت بود.همش می ترسیدم از دهنم درنیاد پگاه و همش گفتم"دخترتون"...صمیمیت زیادی هم دردسر بود!.

پدرش بلند شد و اومد سمتم.من هم به تبعیت بلندشدم.نگاهم کردو قدرمندانه گفت:واقعا مردی که تا حالا پایبند هدفتی!

آروم گفتم:من دقیقا می خوام پگاه این رو بفهمه!

وااای....بیا این آخر توپوقه رو زدم!.ولی خدا رو شکر باباش اصلا نشنید.بغلم گرفت و بعد رسمی گفت:

-قبول می کنم ولی نمی خوام پگاه آسیب ببینه!.نمی خوام زیادی هم پاپیچش بشی چون اونوقت بد می بینی!

*رویا*

پنجشنبه و کار زیاد و خستگی فراوون.خستگی؟جنازگی...اصلا جون تو تنم نبود که تکون بخورم.از همون صبح حالم خوب نبود.سرم شلوغ بود.این همه دندون خراب چی بود خدا؟هر کی که میاد همه ی دندوناش خرابه...متاسفانه قیمت های اینجا چون پائین بود انقدر شلوغ بود که حتی جای تکون خوردن هم نبود.سرم درد می کرد و چشمهام می سوخت. ارمیا هم که از اول مهر،همش تو اتاقشه و سرکار...اون موقع که دانشگاه نداشت بیشتر می دیدمش.حالا که من می رم خونه اون نیست و زنگ هم که می زنم می گن دکتر وقت ندارن!یعنی چی که تا دوازده شب مطبه؟مگه میشه؟!!!!

با سردرد لامپ اتاق رو خاموش کردم و از درمانگاه فرار کردم و به سوی خونه پرواز کردم.جدی جدی داشتم غش می کردم.ماشین ور توی پارکینگ پارک کردم.خبری از لندکروز نبود و این یعنی ارمیا نیومده بود.با بی حالی رفتم بالا و مدام شقیقه هام رو ماساژ می دادم.آهنگ لایت آسانسور هم بد روی مخم بود.کاش از پله ها بالا می رفتم!در خونه رو باز کردم و لاپم رو روشن کردم.رفتم توی آشپزخونه و یه پروفون خوردم.دکمه های مانتوم رو باز کردم و خواستم شلوارم رو عوض کنم که پروفون اثر کرد و من نتونستم باهاش مقابله کنم و چشمهام مهمون خواب شد...

از درد وحشتناکی که توی گوشه به گوشه ی بدنم حس می کردم،بیدار شدم و یه غلت زدم.گوشیم رو از زیر مانتوم بیرون کشیدم.ساعت سه بود.چهار ساعت بود که خوابم گرفته بود ولی به جای اینکه بهتر شم بدتر هم شده بود.یه آن قلبم پر شد...کسی نیست کمکم کنه؟واقعا نمی تونم تکون بخورم و شدیدا تشنه ام و همه ی بدنم داره از تب و داغی طاقت فرسا می سوزه!.اینجا کسی نیست یه دستمال تمیز بزاره روی پیشونی ام؟انقدر بی جون بودم که نتونستم شوفاژ رو کم کنم..گلوم می سوخت و درد می کرد و بزاقی توی دهنم نبود تا قورت بدم تا خشکیش تر بشه!.گوشی رو توی دستم گرفتم.نکنه تشنج کنم؟کسی ناراحت میشه؟انتظار دارم؟

برگشتم به هفت سال پیش...

یه پسره ی خوشگل بود که هر روز از کنار مدرسه مون رد می شد و هر روز بعد از تعطیلی مدرسه،بچه ها دیدش می زدن و با هم می گفتن و می خندیدن و آرزو می کردن باهاش دوست بشن.همون موقع هم جو مدرسه ، یه جو واقعا کثیف بود.منم بهش نگاه کردم.واقعا قشنگ بود،مخصوصا چشم های آبیش...اما زود فراموش کردم.رفتیم تولد گلاره و اون روز همه ی بچه ها دعوت شده بودن و خونه پر از دخترهای هفده ساله بود و خالی از هر غریبه ای...حتی عمه هم نبود.من هم خوشحال بودم و همش توی این فکر بودم که گلاره از کادوم خوشش میاد یا نه؟..همه دور هم نشسته بودیم که یهو یکی از بچه ها بحث رو به اون پسره کشوند.بحث داغ شد و همه از خوشگلیش و خوشتیپیش گفتن...یهو سهیلا بلند شد و گفت اسمش آرینه..همه تشویقش کردن چون اون یه موفقیت بزرگ به چشم می اومد از دید همه!..از سهیلا در حد مرگ متنفر بودم.با تحقیر بهم گفت:رویا خانوم شما چیزی نفهمیدین؟کشفی نکردین؟برام مهم نبود چون اون موقع توی فاز دوست پسر و این چرت و پرتا نبودم.ولی توی فاز روکم کنی بودم،به شدت!.بچه ها و دارو دسته ی سهیلا کلی اذیتم کردن و آخرش من گفتم کاری می کنم این پسره باهام دوست بشه!.بچه ها اول گفتن شمارشو گیر بیار ولی با این پیشنهادم کف بُر شدن و هو کشیدن....نگاه مزحک سهیلا رو هنوز یاد دارم.همچنین نگاه تاسف بار تارا....

توی خودم پیچیدم و چشمهام رو روی هم بستم تا فراموش کنم ولی مگه می شد؟


romangram.com | @romangram_com