#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_178

نگاهش کردم و گفتم:می خواستم اگه..اگه اجازه بدین من باهاشون حرف بزنم.ایشون افتادن رو دنده ی لج و نمی ذارن من تلاش کنم.بهم گفتن شما اصلا مرد نیستین و این یعنی اصلا من رو نمی شناسن و قبول ندارن.

-اجازه بدم حرف بزنین؟

-یه مدت بزارین من دنبالشون باشم و سعی کنم خودم رو بهشون ثابت کنم.

-چای یا قهوه؟

مستاصل گفتم:نیومدم چای بخورم وقتی که ذهنم به حدی درگیره که نمی تونم بخوابم.

-چه اصراری داری که مجبور به ازدواجش کنی؟

-مجبور نمی کنم.اشتباه متوجه نشین.من باهاشون حرف زدم.دخترتون به من هیچ جواب منطقی نداد.جوری که ایشون اصلا من رو نمی شناسن و فقط یه تصویر اشتباه از من توی ذهنشونه!.من هنوز قانع نشدم و حس می کنم اگه یه کم بیشتر تلاش کنم و خودم رو بهشون نشون بدم شاید تصویرهای توی ذهنشون عوض شه و اونوقت به خودم جواب منفی بدن نه به تصور خودشون!.به من این اجازه رو بدین،خواهش می کنم.

نگاهم کرد و بعد از چند لحظه گفت:معقول نیست اجازه بدم.

باز که رفتیم خونه ی اول!.با حوصله گفتم:این رو فرصتی بدونین برای دو جوون نه یه مقدمه برای گناه و اشتباه!.این فرصت می تونه برای دخترتون هم خوب باشه،در پی همین می تونن صبورتر باشن و چشم بسته قضاوت نکنن...من تحقیق کردم.خودتون هم می دونین که دخترتون اکثراً بدون دلیل منطقی خواستگاراشون رو رد می کنن...بزارید یه تجربه ی متفاوت داشته باشن..

مثل یه بازپرس سخت گیر گفت:اگه باز هم گفت نه،اونوقت چی؟دوباره نمیای اصرار کنی یا شاید اصلا به من نگی و خودت سرخود بری جلو...

-آقای معتمدی!من اگه می خواستم سرخود عمل کنم که الان اینجا نبودم!

دستهاش رو روی میز بزرگ چرمی قفل کرد و گفت:خودش چی؟شاید پگاه این فرصت رو نخواد.اگه بهش بگم که مسلما میگه نه و اگه نگم اگه بعدا فهمید ناراحت نمیشه ازم؟آقای احتشام،دو راهی بدیه!

چی می گفتم؟!.این پگاه واقعا عجیب بود و لعنت به این دل!.


romangram.com | @romangram_com