#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_177
هنوز بیست و چهار سالم بود.نمی دونم چطور می خوام ادامه بدم و در آینده به کسی برخورد می کنم که بخوامش؟.. اصلا آینده ام چه جوریه؟هیچ وقت در مورد ازدواج فکر نکرده بودم،الا همین الان...
آرتمن آدم خوبی بود،حالا که بهش نه گفتم میگم آدم خوبیه...نمی دونم چرا حس کردم اون از امیررایا خیلی بهتره! آرتمن مرد خوبی بود ولی نه برای من!...یقینا از امیررایا شجاع تر و جسورتر....و جاه طلب تر!
*آرتمن*
پگاه رفت و مامان زنگ زد و گفت بهش جواب داده بودن...الان دو روز از اون روز می گذره و من کلی فکر کردم و دیدم به جای اینکه بی خیالش شم تازه بیشتر ازش خوشم اومده...الان هم رو به روی شرکت ایران مهرم...اومده بودم تا برم پیش پدرش و باهاش حرف بزنم.حرفهای مردونه ای که مجوزی بود برای به دست اوردن پگاه!
رفتم داخل.منشی با اخم گفت:بفرمائید.
گفتم:با آقای معتمدی کار داشتم.
منشی سرش رو از مانیتور فاصله داد و گفت:قرار قبلی؟
-ندارم.
-نمی تونین برین داخل.
کسل گفتم:بگین آقای احتشام اومده.
بعد از حرف زدن با آقای معتمدی اجازه داد برم داخل و منم رفتم داخل.آقای معتمدی با لبخند اومد جلو و با هم دست دادیم و با تعارف اون،روی مبل چرم قهوه ای نشستم.
گفتم:ببخشید غرض از مزاحمت،می خواستم در مورد دخترتون حرف بزنم.
متعجب گفت:گوش میدم.
romangram.com | @romangram_com