#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_176

دوست داشتم بگم چون چ چسبیده به را...ولی بخاطر جو موجود گفتم:نطر من رو خواستی،نظرم رو گفتم!

-مطمئنم یه دلیلی داری!بگو تا بدونم...

برگشتم و خیره بهش گفتم:این رو می گم برای گزینه ی بعدیت آقا...از نظر من تو اصلا مرد نیستی!می دونی چیه همچین یه ذره نُنُر و تیتیش مامانی به نظر میای!..خوشم از این تیریپ آدما نمیاد!

با اخم گفت:تو از بس خودت رو قوی می دونی بقیه به چشمت نمیان.حس می کنی یه مرد تمام عیاری و نیازی به یه تکیه گاه از جنس نر نداری...این دلیلت مزحک ترین دلیلی بود که فکر می کردم بهم بدی!

حرصم گرفته بود ولی با آرامش گفتم:تو جایگاهی نیستی که در مورد من نظر بدی،بقیش هم به تو ربطی نداره! اصلا بخاطر همین اخلاق گندته که جوابت نه است دیگه!

سه تا نفس عمیق کشید و گفت:پگاه خانوم،یه فرصت بدید به دوتامون،مطمئن باشید ضرر نمی کنین!

پوزخند زدم و گفتم:به نظرم فرصت ندم هم ضرر نمی کنم،نه؟

مثل بچه های دو ساله با ناراحتی گفت:من که هر چی می گم شما ساز مخالف می زنین!

محکم گفتم:ساز مخالف می زنم تا ببینم بلدین برقصین یا نه!

مغموم و گرفته نگاهم کرد که گفتم:رقصیدن با آهنگ غمگین بدون قافیه هنره!

-خوب من چیکار کنم؟

-هیچی...من جوابم منفیه و الانم می خوام برم.خداحافظ!.امیدوارم به کسی که می خواین برسین.فقط این رو بدونین آدم شناس خوبی نیستین!

پیاده شدم و به راهم ادامه دادم.حس می کردم پشت سرم همونجا مونده..ولی راه من و اون از هم جداست!.از پیاده روی پارک گذشتم و مردم رو دید زدم که چقدر خوشحال و سرحالن...خوبه،آدم گاهی تحت شعاع محیط و شرایط وادار میشه لبخند بزنه و خوشحال جلوه بده با اینکه ممکنه قلبش پر از سختی های بی پایان باشه...


romangram.com | @romangram_com