#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_175
متعجب گفت:باشه بابا...دنبالتن مگه؟
مستاصل و مغرور خیره شدم بهش که خودش فهمید حال و حوصله ی زر الکی زدن ندارم.شروع کرد و گفت:
-می خواستم قبل از اینکه به..به مادرم جواب بدین به خودم جوابت رو بگی!
خواستم بگم کجای کاری عمو که گفت:اول بگو جوابت چیه؟مثبت؟
حتی منفی رو به زبون نیوورد.گفتم که این خیالات برش داشته ها...فکرکرده من عاشق چشم و ابروشم!
مغرور گفتم:چرا فکر نمی کنی منفی باشه؟
رنگ نگاهش عوض شد ولی جا نزد و گفت:چون نمی خوام منفی باشه.حالا جوابت؟
یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:چی فکر می کنی؟
متفکر گفت:نمی دونم!.هر وقت میام حرکت بعدیت رو پیش بینی کنم با یه نگاه همه ی معادلاتم رو به هم میریزی!
نیشخند زدم و گفتم:استرس داری؟
به در ماشین تکیه داد و خیره به چشمهام گفت:هر چیز هیجانی استرس هم داره.به هر حال حرکت تو،فردای منو مشخص میکنه!
نه بابا...نمردیم و مشخص کننده ی فردای ملت هم شدیم!با پوزخند گفتم:جوابت منفیه!
متعجب و تخس گفت:چرا؟
romangram.com | @romangram_com