#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_174

-چشم!

رفتم تو اتاقم و زود لباسها رو عوض کردم و روی تختم ولو شدم.با یادآوری حرفهای آرتمن خنده ام گرفت.چه فلسفی حرف می زد واسه من!."عشقم ریشه بدواند در چاچوب قانون"بیشین بینیم باو مشق هاتو بنویس!.خدایی من فکر نمی کردم آرتمن یه روزی بیاد خواستگاریم.ولی حالا جدا از شوخی آرتمن چه فکری در مورد من کرده که اومده خواستگاری من؟حتما هم انتظار بله داره...من امکان نداره قبول کنم.اون زمانی عاشق رویا بوده و این غیر اغماضه!.تازه من اصلا توی فاز ازدواج نیستم و اون آدم شناس خوبی نیست!.به چشمم مرد نمیاد.اصلا چرا دارم بهش فکر می کنم؟ اگه قبول کردم بیاد بخاطر بابام بود وگرنه من چشم دیدنش رو ندارم.شاید به خاطر همون قضیه ی پارک باشه!.در هر صورت من و اون اصلا به هم نمیام و متفاوتیم!.از هر لحاظی...به نظرم هیچ مردی نمی تونه با من زندگی کنه!.هیچکس! اصلا من رو چه به اون وحشی؟حالا که اومده طاقچه بالا می ذاره میگه عاشقت نیستم!.بعدش هم یه مشت شرو ور عاشقونه تحویل من می ده مبنا بر این که من آدم منطقی هستم!.منطقی؟قبول.جوابم نه است و فقط می خوام ببین این آدم منطقی چیکار می کنه...! حداقل این طور می تونم باز هم اذیتش کنم،جای اون ادا و اطوارهای توی پارک...من هر چی انتقام بگیرم می ذارم پای همون،چون این بدبخت تا حالا تو روی من در نیومده!..من همینم!.ولی می خوام ببینم این آقا آرتمن منطقی چند مرده حلاجه.

تا خود نصفه شب اداش رو دراوردم و حرفاش رو تکرار کردم.دیگه داشت خوابم می گرفت که گوشیم زنگ خورد. بازم لیدا بود می خواست نصفه شبی کرم بریزه...خدایا این آرتمن رو خر کن بره لیدا رو بگیره،کم منو حرص بده!.این اخریا از بی شوهری بی عقل و بی شخصیت شده بود.گوشی ام رو خاموش کردم و چشمهام رو بستم تا بخوابم ولی نشد.اَه... همش آرتمن و اون چرت و پرت هاش می اومد جلوی چشمام و خواب رو از سرم می پروند!.آخه اون عرایض بی فایده چی بودن که الان چهار ساعته نمی ذارن من خوابم ببره؟یعنی چی؟تهش می خوام به این نتیجه برسم که می تونم باهاش زندگی تشکیل بدم؟من اگه همه آدم و عالم بگن آره میگم نه!چون آرتمن اصلا آدم شناس خوبی نیست و من توی ذهنم اصلا مرد حسابش میکنم.اونم یه جوجه فکولیه عین بقیه!.من خودم مرد خودمم و آقا بالاسر خودم.فکر کنم من باید مراقب آرتمن باشم و روش غیرتی شم!.نمی خوامش چون اصلا آدم زرنگ نیست،اون حتی من رو درست نشناخته بود!

***

امروز قرار بود جوابشون رو بدیم.به مامان که گفتم کلی اعتراض کرد ولی جوابم تغییر نکرد.بابا هم راضی نبود و مدام می گفت یه دلیل منطقی بیار و من همش می گفتم:آدم خوبی نیست!

مامان گوشی رو قطع کرد و با ناراحتی گفت:گفت آرتمن فعلا نیومده،اومد بهش میگم ولی خیلی ناراحت بود..می خواست بدونه چرا ردش کردیم؟!..خدا بگم چکارت کنه پگاه؟!.اینم پروندی!

جوری که مامان حرف می زد انگار من غاز چران بودم و هی غاز می پروندم.چی گفتم؟.رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم.یه مانتوی تا زانوی مشکی و شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم.یه شال سفید پوشیدم با اینکه زیاد دوست نداشتم ولی چون اتو شده بود،انتخابش کردم.یه کم از موهای فر درشت مشکیم رو بیرون انداختم و با کسب اجازه از مامان که شدیدا سرسنگین بود،رفتم بیرون.در اولین فرصت باید یه ماشین بخرم!.یه بار ماشین بابا رو بردم بیرون که اونم به لطف آرتمن خان،کوفتم شد و گلگیر ماشین خراش برداشت.و از اون به بعد بابا اجازه نداد خودم برونم.همونجور که داشتم از کوچه خارج می شدم برگشتم سمت ماشینی که هی داشت بوق می زد.رفتم کنار در ماشین و شیشه آروم پائین اومد.آرتمن بود.

با لبخند گفت:سلام.می تونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟

نگاهش کردم و با اخم گفتم:با اینکه اصلا کار درستی نیست ولی باشه.

نشستم.شروع کرد به روندن و من نگاهم به تیپش افتاده بود.اونم تیپ مشکی زده بود منتها یه تی شرت خیلی شیک سبز تنش بود.گوشه ی خیابون توقف کرد و گفت:کجا بریم؟می خوام باهات حرف بزنم.

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:همینجا حرف هات رو بزن!کار دارم.

آروم گفت:اگه مزاحمت شدم بعدا با هم حرف می زنیم.

نگاهش کردم و گفتم:حرفت رو بزن!حرفی نداری من برم!


romangram.com | @romangram_com