#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_173

نشست تو ماشین و گفت:فکر کنم مامان و باباش راضی باشن.آخه مامانش گفت پگاه خواستگار زیاد داشته و داره امیدوارم شما آخریش باشین!

لبخندی به لبم نشست و گفتم:ایول!

مرسی خدایا...مرسی!

*پگاه*

مامان با لبخند و از روی رضایت گفت:عجب خانواده ی خوبی بودنا...مادره با اینکه شوهر نداشته ولی خوب تونسته روی پای خودش وایسته و ماشاالله واسه این پسر بزرگ کردنش!ماه بودا...

بابا خسته روی مبل نشست و گفت:واقعا خوب بودن.این پسره اومده بود شرکت واسه قرارد،انقدر مودب بود که نگو! متشخص و در کل یه پاچه آقا...باروت نمیشه سمیه،فرهودی(رئیس شرکت)همش می گفت عجب پسری!خوش قیافه که هست!پولم که داره.اخلاق هم که بیست!تو چی می گی پگاه؟

نگاشون کردم و گفتم:چه عجب دست کشیدین!.شما دست فردوسی رو توی مبالغه واسه رستم رو بستین!

مامان روسری رو از روی سرش کشید و گفت:حالا...نظرت چی پگاه؟

نشستم و گفتم:خوبه..پسره رو می شناختم.

بابا متعجب و مشکوک گفت:از کجا؟

نگاش کردم و گفتم:دوست یکی از بچه های دانشکده بود و چند باری توی مهمونی دیده بودمش!.یه بار هم که رفته بودیم پارک با بچه ها اونم بود!

با یادآوری پارک و ادا اطوارهای رزمیش اخم رو پیشونیم نشست.بابا یه اوهومی گفت و مامان دوباره نظرم رو پرسید و منم گفتم باید فکر کنم.

مامان:ببین پگاه،بشین خوب فکر کن!دیگه بیست و چهار سالته!درستم که تموم کردی و دیگه وقت ازدواجته!خوب فکر کن آینده اتو تباه نکنی...


romangram.com | @romangram_com