#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_172

تکیه داد و گفت:تک بانوی قلبت هنوز سرجاشه؟

مستاصل نگاهش کردم و گفتم:رویا برای من هوس نبود شاید یه علاقه ی زیاد بود که سروته نداشت،چون معقول نبود و ریشه علاقه ام،خیانت بود!.حالا کلی فکر کردم و جلو اومدم پگاه...رویا الان زندگی خودش رو داره و منم زندگی خودمو.. شاید اون فقط امیر رو زمین زد و حالا هم که نیستش!پی خودش و شوهرش!من اجازه نمی دم علاقه ای از زن شوهر دار توی قلبم ریشه داشته باشه! خوشحالم که فراموشش کردم و اون دیگه واسه من رقمی محسوب نمی شه!

-از کجا بدونم من هم عاقبت رویا رو دچار نمی شم؟

-از اون جایی که من پام رو از گلیمم دراز تر نکردم و از راه درستش اومدم سمتت و دارم میگم که می خوام حسم به تو، با کمک خودت عشق بشه!

چشمهاش رو ریز کرد و گفت:از کجا انقدر مطمئن حرف می زنی؟شاید ازت متنفر باشم،هوم؟

محکم گفتم:هستی؟

نگاهم کرد.پوزخندی زد و بدون توجه به سوالم گفت:نه،تو چشات دروغ نمی بینم.

بلند شد و رفت سمت در.صداش زدم.برگشت.گفتم:نتیجه ی بحث ما؟

-خودت چی فکر می کنی؟

دستام رو روی سینه ام قلاب کردم و گفتم:من جای تو نیستم!ولی به نظرم بد نیست به دو تامون یه فرصت بدی!

رفت بیرون و منم اومدم.مامان بلند شد و گفت:دهنمون رو شیرین کنیم پگاه خانوم؟

مغرور ولی محجوب گفت:باید فکر کنم.شاید یه هفته بَسَم باشه!

یه نفس عمیق کشیدم.از خونه بیرون اومدیم.سریع گفتم:مامان چی فکر می کنی؟


romangram.com | @romangram_com