#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_170
یزدان رو بوسیدم و رفتم.در خونه رو باز کردن و رفتم سمت شرکت ایران مهر.قرارداد رو نوشتیم و من هم خسته و کوفته پیشنهاد ناهارشون رو پذیرفتم.جدیدا ذهنم درگیر شده بود.درگیر دو تا چشم مشکی اما متفاوت با چشمهای رویا...مشکی های وحشی که قلبم رو به بازی گرفته بودن. چند وقت پیش که از تهران می اومدم تصادف کردم.وقتی صاحب ماشین پیاده شد،تازه تونستم پگاه رو ببینم.همونی که اصرار داشت که با رویا حرف بزنم و اعتراف کنم!همونی که شبیه رویا بود ولی شاید باطنا نه...در موردش تحقیق کردم.پدرش یه حسابداره که توی شرکت ایران مهر کار می کنه. مادرش خونه دار و تک فرزنده.خانواده ی متشخصی هستن ولی شنیدم پگاه خیلی شیطون بوده!حالا این که شیطنت های دبیرستانش چی بوده،خدا داند.همسن تاراست و الان بیست و چهارسالشه.واسه تخصص قبول شده.وضع اقتصادی متوسط رو به بالایی دارن و از لحاظ فرهنگی هم خوبن..خشک مذهب نیستن ولی از اونایی هستن که باباش سر همین ایمانش توی محل خیلی سرشناسه.پگاه هم دختر نجیبیه و اون شیطنت ها رو هم فقط یه نفر گفت و بقیه نقضش کردن.فقط زبونش تیزه که اونم خودم می دونستم.با خانواده ی آرمان هم دوست خانوادگی ان.پگاه،پگاه معتمدی که به نظرم پگاه زبون دراز بیشتر بهش میاد.تا همینجا در موردش می دونم.این چند وقته که همدان بودم و میرفتم شرکت ایران مهر چند باری با پدرش حرف زدم و به نظرم آدم محترمی می اومد.نه که بگم عاشقش شدم،نه!فقط حس کشنده ای داشتم نسبت بهش که وادارم کرد در موردش تحقیق کنم.همسایه ها و همکارهای آقای معتمدی که خیلی تعریفشون رو می کردن. دو سه باری دم در خونه اشون کمین کردم و دیدمش.قیافش هم که واقعا فوق العاده بود.شبیه رویا ولی به نظرم از اون
سرتر بود!چشمهای پگاه غروری داشت که هر کسی رو زمین می زد!.از یه طرف مامانم مدام اصرار داره ازدواج کنم و از خونه ی اون زنیکه(تارا)بیام بیرون.چند باری هم تیکه انداخت که حتما عاشق تارا شدم ولی قسم می خورم نه!نمی دونم چرا پیشش موندم.شاید از سر دلسوزی و علاقه ی انکار نشدنی ام به یزدان.وگرنه اون خونه بوی زجر میده!تلخی هایی که من و مامان و بابام کشیدیم.سعی می کنم زودتر با خودم کنار بیام.با مامان درمورد پگاه حرف زدم.اومد همدان و کلی تحقیق کرد و اونم خوشش اومد ولی هنوز نمی دونم واقعا می خوامش یا نه!.اون بود که باعث شد من به خودم بیام و دور رویا رو خط بکشم.راستی اون کنار میاد با منی که قبلا عاشق دوستش بودم؟
***
بدون اینکه به تارا خبر بدم مامان رو اوردم همدان و امشب هم قرار بود برم خاستگاری پگاه..دو هفته کامل فکرکردم و به این نتیجه رسیدم میخوامش.وسط های مهره و هوا یه خورده سرده!.یه کت و شلوار مشکی پوشیده بودم با یه پیرهن نوک مدادی روشن.یه دسته گل رز قرمز و زرد و سفید گرفتم و نشستم تو ماشین.مامان گفت:
-ببین آرتمن دارم میگما،نری اونجا خفه خون بگیری ها...باید جای خالی پدرت رو پر کنی!کز نکنی یه گوشه جلو پات رو نگاه کنی!رفتی با دختره حرف بزنی،مغرور بازی در نیاری تودماغی حرف بزنی...رسا و محکم بگو می خوامت و شرط هاش رو خوب گوش نده..مثل بچه های دبیرستانی نگی هر چی تو بگی ها...
معترض گفتم:مامان.
با اخم گفت:چی چیو مامان؟اولین بارته داری میری خاستگاری باید حواست باشه!
-باشه.
مامان از من هول تر بود.رفتیم سمت خونشون.یهو ته دلم خالی شد.چم بود،الله اعلم!شاید طبیعی باشه!.در زدیم و رفتیم داخل.خونه ی شیکی داشتن که یه حیاط دلنشین داشت و یه حوض هم وسطش.دم در یه آقا و خانوم اومدن استقبالمون.به نظر که از نظر فرهنگی و اعتقادی به ما میومدن.داشتم ذوب می شدم.نمی دونم چه مرگم شده بود!با پدرش دست دادم و روبوسی کردم و واسه مامانش سر تکون دادم و به خوش آمد گویی هاشون جواب دیدم.پگاه رو دیدم که با یه کت و دامن شیک وایساده بود و روسری توی سرش،لبخند به لب مامان اورد.گل رو دادم دست پگاه وبه جون کندن باهاش سلام علیک کردم ولی اون باز هم آرام و مغرور بود!روی مبل نشستیم و من هی رنگ عوض می کردم.بسم الله الرحمن الرحیم.خدایا منو ضایع نکن لطفا این پگاه خیلی بد ضایع می کنه!سر صحبت ها باز شد و من هم با پدرش در مورد مسائل شرکت حرف می زدم.واااااای!...پس خودش کو؟ بالاخره مامانش صداش کرد و اونم با یه سینی چای اومد.به همه تعارف کرد و آخری هم به من رسید.چای رو برداشتم و روی میز گذاشتم.مامانم سر بحث رو باز کرد و گفت:
-نمی دونم آرتمن چقدر از خودش برای آقای معتمدی گفته،ولی من این رو می گم که اگه من الان سرپا هستم و سرم
بالاس واس خاطر پسرمه که کاری نکرده تا حالا که خم به ابرو بیارم.من که ازش راضیم و شاید هم مدیون!.بچه ای که پدرومادرش ازش راضی باشن حتما خدا هم ازش راضیه!آرتمن از ده سالگی رو پای خودش بوده تا حالا...حالا هم اگه اجازه بدین این دو تا جوون برن با هم حذف بزنن که ممنون میشم!
مادرش گفت:اختیار دارین.پگاه عزیزم راه رو به آقا آرتمن نشون بده!
بلند شدیم و من دنبالش راه افتادم.رفت سمت اتاقی که به نظرم اتاق خودش نمیومد.من روی صندلی نشستم و اونم صندلی مقابل من .
romangram.com | @romangram_com