#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_169
یزدان توی بغل تارا تکون می خورد و با خنده دست تکون می داد.چقدر این بچه خوش خنده بود!.اصلا گریه نمی کرد!.
-قبول کن که چشمهاش اصلا قشنگ نیست!.هیچ رنگی برتر از مشکی نیست،مگه نه؟
نگاهم کرد و گفت:ملت سرودست می شکونن چشمهاشون رنگی باشه!.لنز می زنن واسه همین!.اونوقت تو چی می گی ؟
نگاهش کردم و گفتم:ایرانی جماعت چشم رنگی نیست!خون آریایی تو رگهات نیست!.غربی،غربی!
با حرص گفت:اونقدر که کوروش به من نزدیکه،به تو نزدیک نیست!
(یاد و خاطره ی کوروش،اسطوره ایران،گرامی! ایران،ایران ماند چون مردانش از تبار آریایی ها بودند)
گوشیم زنگ خورد.پیامک بود.محسن مدیرعامل شرکت بود.نصف سهام مال اونه.پیام داده بود که قرداد با ایران مهر چی شد؟نوشتم حله.
-تارا؟
برگشت سمتم و گفت:بله؟
-من باید برم جایی،زود برمی گردم.
-به سلامت.نمی مونی ناهار بخوری؟
کتم رو پوشیدم و گفتم:نه دیگه...یه چیزی می خورم بعدا...
-هر جور راحتی.
romangram.com | @romangram_com