#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_168

-مرسی.

آندره رو گرفتم و با تشر گفتم:گوساله چی کردی با خودت؟

نگاهم کرد و گفت:چقدر تو خوشگلی امیر!

خنده ام گرفته بود بدجور...پقی زدم زیر خنده که دست گذاشت روی چال گونه ام و گفت:وای چال گونه اشو!

بسم الله...متعجب نگاهش کردم و دیگه تا مرز سکته رفته بودم.گذاشتمش روی صندلی و رفتم تا یه چیزی براش بیارم...اوووف چقدر شلوغ بود.هر چی هم که بر می داشتم،شراب بود!رفتم تو آشپزخونه و دونه به دونه ی کابینتها رو گشتم تا اینکه عسل و آب لیمو پیدا کردم.به هزار زور و زحمت رفتم سمت میز که دیدم ای دل غافل آندره نیست!.چشم چرخوندم و دیدمش که داشت می رفت بیرون.بدو بدو رفتم دنبالش اما چون من وسط راه به چند تا دست اندازی برخورد کردم دیر تر رسیدم و اونم سوار ماشینش شد.آخه روانی،کجا میری؟ خواستم با ماشینم دنبالش برم که پشت سرم پارک شده بود و نمی شد ماشین رو بیرون کشید.دویدم دنبالش که نرسیدم و اونم مثل جت رفت.لیوان آب لیمو و عسل رو کوبیدم زمین.لعنتی!!رفتم داخل و گوشیم رو اوردم.سامان و روژان رو هم ندیدم.بیخیال شدم و رفتم بیرون. ماشینه رفته بود.حالا دو دقیقه پیش که من عجله داشتم نرفته بود ولی حالا رفته بود.سوار شدم و روندم.اون میون مدام شماره اشو می گرفتم.تا اینکه بعد از ده بار برداشت.اولش هر چی حرف زدم کسی جواب نداد اما یهو از زنگ زدنم منصرف شدم.خودش بود.رویا بود.صدای خودش بود.!خودِخودش بود.نباید وا می دادم.این همون دختری بود که شب عروسی دید من زانو زدم ولی بهم پشت کرد و بی تفاوت گذشت.همونی که هدفش زمین زدن من بود.همونی که می خواست من غرورم رو بشکونم و شکست بخورم.همونی که مدام بهم دروغ می گفت و دورم زد!.همونی که منو بازی داد و آخرش هم رفت با یکی دیگه...جلوی همچین آدمی،شکستن غرور معادل سجده در برابر شیطان بود!.رفتم به آدرسی که گفته بود.به ماشین آندره تکیه داده بود و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود.یهو نگاهش چرخید سمتم.نفسهای کوتاه پشت سر هم کشیدم و پیاده شدم.بدون توجه بهش رفتم سمت آندره.داشتم می لرزیدم. نمی شد جلوی کسی که هنوزم دوستش داشتم کوتاه بیام.سلام کرد.جوابشو دادم.سعی می کرد منو به حرف بیاره.زل زدم توی صورتش و گفتم که اشتباه زندگیمه.خودم رو کشتم تا مغرور این رو بهش بگم.می خواست انکار کنه ولی نتونست.شاید مشکل من و رویا غرورمون بود که به یه حد بود..این غرور منو زمین زد،رویا رو نمی دونم.شاید اگه این غرور نبود رویا هیچ وقت به خاطر شکوندنش سمتم نمیومد.توی ماشین نشستم.با همون تک بوق رفتم.آندره رو که مست بود بردم پیش رهام و خودمم رفتم یه گوشه پارک کردم و فکرکردم.لاغر شده بود!.اون زخم روی پیشونیش چی بود؟.نکنه ارمیا دست به زن داره؟ اینا به من چه؟..دلم براش تنگ شده بود.کاش اینا رو بش نمی گفتم.حس علاقه ام و حرصم و غرورم همه مقابل هم بودن!.کم توی این مدت درد نکشیده بودم.من هنوزم عاشقش بودم ولی اون فقط دنبال این بود که منو اذیت کنه! تبعیض تا کجــــا؟.نم به چشمم نشسته بود!.کاش اونجور باهاش حرف نمی زدم.من عاشقشم و آدم عشقش رو اذیت نمی کنه مگه نه؟من که از این قائده مستثنی نیستم.هستم؟

*آرتمن*

-وای آرتمن از دست تو!

خندیدم و گفتم:چیه؟

دستش رو از روی قلبش برداشت و گفت:سکته کردم!

از کنار در بیرون اومدم.ترسونده بودمش.یزدان چهاردست و پا اومد سمتمون و به پای تارا آویزون شد.تارا با مهربونی بلندش کرد و گفت:جانم پسمل گلم؟فدات شم!

مادر خوبی بود واقعا.دردهای خودش کم نبود ولی جلوی یزدان همیشه یه دختر شاد و سرحال بود!.یزدان،واقعا بچه ی شیرینی بود ولی چشمهاش وحشتناک زشت بود!رفتم سمتشون و رو به یزدان گفتم:

-چرا چشمای تو انقدر بدرنگه،پسر گل؟

تارا با حرص رو به یزدان گفت:دیدی بعضی ها چقدر حسودن پسر گلم؟محلشون نده!


romangram.com | @romangram_com