#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_167
به نظر که آندره رو می شناخت و همه از طرف آندره اومده بودیم.به من نزدیک شد و عطرش توی دماغم پیچید.چه عطر تندی اَه!
-امیررایا...درست میگم؟
سرم رو بلند کردم و گفتم:تو منو از کجا می شناسی؟
به قول خودش با عشوه خندید و بعد زل زد توی چشمام و یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:مگه می شه کسی امیررایا رستم پور رو نشناسه؟
با اخم گفتم:واسه خودت مزه بریز نمکدون!
نمی دونم چرا حس می کردم یه چیز چنگال مانندی داره تو رونم فرو می ره.دختره نگاهم کرد و گفت:
-تو خر کی باشی که من بخوام براش نمک بریزم؟
رومو کردم سمت بچه ها و گفتم:آی که من چقدر از این دخترای کنه بدم میاد!
با اخم و غرغر رفت.اووووف،برو کنار بزار باد بیاد!.آندره گفت:بزغاله چرا اینطور حرف زدی؟
متعجب پرسیدم:می شناختیش؟راستی اون منو از کجا می شناسه؟
آندره گفت:این دختره،تو رو توی دانشگاه دیده.روزی که رفتیم واسه کارهای ثبت نام.باباش،رئیس دانشگاه است.خرش خیلی میره...گند زدی پسر،گند!
بیخیال گفتم:جهنم!
حالا همینم مونده واس خاطر یه دختر نرم دانشگاه و مثل دیوونه ها بترسم و برم منت کشی!.با اصرار من روژان و سامان و آندره رفتن وسط و خودشون رو قاطی بقیه کردن.غرق مجلس بودم که یهو حس کردم یه چیزی عین مار داره دور بازوم میپیچه.اول توجه نکردم فکر کردم توهمه ولی بعد دیدم جدیه.جوگیر شدم و چنان هلش دادم که خودم موندم ولی صدای داد یه دختر پیچید.برگشتم و دیدم دست دختره رو زدم به گوشه ی مبل و حالا هم داشت ازش خون می رفت.اومد سمتم و منم گارد گرفتم اگه حمله کرد فکش رو بیارم پائین که دیدم عین چسب یک دو سه چسبید بهم. وای خدا...دختره مست بود،مست که چه عرض کنم روانی بود.داشت لباسم رو خونی می کرد که هلش دادم که اینبار افتاد تو بغل یه پسره و اونم با یه چشم غره به من بردش.زهر مار!!! میگم حال ندارم بیام بازم میگن بیا.آدم میاد مهمونی حالش عوض شه،خراب تر میشه!.پووووف....دیگه داشت خوابم می گرفت که چشمم افتاد به آندره.تلو تلو می خورد و دستش حلقه دور گردن یه دختر بود.رفتم جلو و دختره گفت:ببخشید این دوستتون خیلی خورده و نمی تونست تا اینجا بیاد و منم کمکش کردم.
romangram.com | @romangram_com