#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_166
صدای اعتراض آندره پیچید.لعنت به دختر! لعنت به همشون که یکی از همون لعنتی ها زندگیمو جهنم کرد! لعنت به دخترایی که آخرش یکی عین من پاشون می سوزه!عاشقشون میشه و یه روز بیدار میشه می بینه جا تره و بچه نیست!
آندره:الو؟الو مردی امیر؟..به درک!نیا بچه ننه...
-میام.
و قطع کردم.باید نشون بدم وا نمی دم.ترسو خودشونن و هفت پشتشون!ثابت می کنم!
بلند شدم و دوش گرفتم. یه تی شرت سرمه ای و شلوار سفید پوشیدم.رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم.از توی پیامک هایی که آندره فرستاده بود،آدرس رو پیدا کردم و بکوب روندم اونجا.یه ویلای بزرگ... انقدر شلوغ بود که جای پارک واسه ماشین نبود.توی همون راهروی سنگی پارک کردم و پیاده شدم.از همون دور،روژان و سامان و آندره رو دیدم.داشتم نزدیکشون می شدم که یهو صدای روژان بلند شد.
روژان:ایششش...همچین طاقچه بالا می ذاره انگار کیه؟پرنس آسمونی!.حالا ما چرا موندیم اینجا؟سامان بیا بریم تو! این امیررایایی که شما میگین و من میشناسم مهمونی بیا نیست!
یهو بلند گفتم:ضایع شی به حق پنج تن!
ترسیده و هول برگشت سمتم.آندره و سامان خندیدند.با اخم گفت:الانم نمیومدی!تقصیر خودت که نیست! فرهنگ نداری که اگه داشتی ساعت یازده نمیومدی!مهمونی ساعت شش شروع شده آقا تازه اومده!
-فرهنگ رو تو نداری..روژان نذار دهن وا کنم بشورمت!
سامان دستی به سمتم تکون داد و گفت:هوی!
یهو خاطرات از جلوی چشمم رژه زفت.هر وقت بیرون می رفتیم و کسی بهش بد نگاه می کرد یا تیکه می انداخت من می گفتم هوی!.و اونم همیشه به شوخی می گفت این هوی گفتنای تو هیچ تاثیری نداره!و منم حرص می خوردم و اونم میگفت شوخی کردم!.البته گاهی یه نیشگون کیفر کارش بود...آخ،لعنت به این حافظه که تمام خاطرات رویا کُمپِلِت سیوه!.آندره دستش رو جلوم تکون داد و گفت:این که رفت تو هپروت!
با هم رفتیم بالا که یه لحظه موندم اینجا ایرانه یا یه کشور غربی؟...شلوغ و مملو از پسر دخترایی که انگار آزاد شده ان.. دیگه حیا هم که شده بود شوخی مزحک دست این ملت!
پوفی کشیدم و بدون توجه به سروصداهای بقیه رفتم یه گوشه ی خلوت نشستم.بقیه هم به اجبار دنبالم راه افتادن و اونجا نشستن...چون دیر اومده بودیم،تقریبا وسط مهمونی بود و همه گرم گرم بودن.با اخم زل زده بودم به جلو که یه دختر بلند و عجیب جلومون ظاهر شد.یه دکلته ی قرمز و کوتاه که...اصلا توصیفش کار هر کسی نبود.به نظر صاحب مهمونی بود.با اون صدای نکره اش گفت:سلام.خوش اومدین.
romangram.com | @romangram_com