#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_165
زل زدم به خاکستری که قسم می خوردم ده دقیقه دیگه بارونی می شد.یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:نه دیگه!فراموش نکردی چون نمی تونی!چون تو...
دیگه نگفتم.بد نگاهم نکرد.اون هم می خواست غرورش رو حفظ کنه هم منو ناراحت نکنه! اون رفت و سوار شد.از کنارم آروم عبور کرد و شیشه رو پائین داد.گفت:خدافظ!
با یه تک بوق رفت.حرصم نگرفت از اینکه سعی در حفظ غرورش داشت...نمی دونم شاید من اشتباه می کنم و اون واقعا من و خاطراتم رو به دست باد فرستاده تا با خودش ببره!نمی دونم،شاید!
*امیررایا*
گوشیم دوباره زنگ خورد.عصبانی شدم و گوشی رو سایلنت کردم.امشب آندره پترس بازیش گل کرده بود و اصرار داشت منو ببره پارتی تا مثلا حال و هوام رو عوض کنه ولی من گفتم نه! الان شاید پونزده باری هست که زنگ میزنه و می گه امیر بیا بریم خوش می گذره!.آخه کسی نیست بگه عوض شدن حال و هوای من چه دخلی به تو داره!.جدیدا دوست فابم شده ولی دیگه داره خزشو درمیاره.اصلا حال مهمونی رفتن رو ندارم.اسمش رو نمیشه تغییر گذاشت!.دوری از اجتماع تغییر بود؟نه،فقط دیگه حالی واسه ی این پارتی ها و مهمونی های دختر-پسری ندارم! امثال خودم رو که می بینم دست دوست دخترشون رو گرفتن و میرقصن و خوش و بش می کنن قلبم می سوزه!.درست،من هنوزم کنار نیومدم. آندره یه سری پیشنهاد داد که برم پیش یه روانشناس که وقت بود دندوناش رو توی دهنش خرد کنم! اجازه نمی دم احدی حتی از سر ترحم این حرف رو بزنه!.قرص آرامش اعصاب..گاهی می خورم ولی باز هم نمی تونم فراموش کنم.نمی تونم دوسال از عمرم رو به راحتی فراموش کنم و از ذهنم پاک کنم!.نمی دونم بعدا فراموش می کنم یا نه؟!.فراموش رو بعید می دونم ولی شاید بتونم کنار بیام...ولی مطمئنم فعلا وقتش نیست!.نمی فهمم چرا این ضربه انقدر من رو زمین زد؟
گوشیم زنگ خورد.سامان بود.برداشتم.
-الو؟
صدای آندره پیچید:چرا برنمی داری؟این لوس بازیای دخترونه چیه؟
همیشه از بچگی هم از این کلمه متنفر بودم.عین دخترا بودن!.با عصبانیت گفتم:به تو چه دایه ی دلسوز تر از مادر؟
-دایه خودتی و هفت جد وآبادت!.فتوکپی دخترا شدی!ناز می کنی،قهر می کنی،جواب تلفن رو هم نمی دی!
باز این رفت رو نرو من!.توی این مدت کوتاه فهمیده بودم آندره آدم خیلی کنه ایه!وقتی یه چیز میگه تا قبول نکنی ول کن نیست!سامان گفت:الو سلام امیرجووووون!.چه خبر عجقم؟
دستی به پیشونی ام کشیدم و گفتم:خودتونو مسخره کنین بی شعورا.
سامان و آندره قاه قاه خندیدن و سامان گفت:مرگ آندره بیا.خدایی می دونی چند وقته پارتی نرفتی؟دخترا چشم به راهن!بدو امیر...
romangram.com | @romangram_com