#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_164

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:بله؟

شناختم.اون هنوزم من رو حفظ بود و صدام رو فراموش نکرده بود.نمی دونم چندثانیه بینمون سکوت بود که گفت:آندره کجاست؟

می خواست مغرور بمونه ولی نمی دونست منم اونو حفظم و حالتش و حتی لحن صداش رو از بَرَم!

-اینجا..لطفا زود بیا سراغش.خیابون...

تماس قطع شد.کاش برم.دیگه کاری ندارم.دین رفاقت رو هم ادا کردم.یعنی امیررایا رو نبینم؟چرا ببینمش؟چرا نبینمش؟اگه بخوام ببینمش اوج بی رحمیه!مطمئنم کنار نیومده..ولی از کجا مطمئنم؟.بزار ببینمش!تغییر کرده بود یعنی؟فراموشم کرده بود یا نه؟

بعد از یه ربع آودی مشکی چشمک زد.باز هم آودی مشکی!من حتی دست فرمونش رو هم حفظ بودم.با ملایمت و همون پرستیژهای خاص خودش ماشین رو پارک کرد و پیاده شد.یه شلوارجین سفید پاش بود و یه پیرهن سورمه ای با خطوط نا منظم سفید.تیپ زده بود ولی گودی زیر چشمهاش غیرچشم پوشی بود.لاغر شده بود و این از صد فرسخی مشخص بود!به سمتم اومد.بدون توجه به من رفت سمت آندره و خواست اونو ببره. بادی به غبغبه انداختم وگفتم:سلام!

نگاهم نکرد.گفت:سلام.

می لرزید.دستاش می لرزید.می دیدم.!آندره رو به زحمت برد تو ماشینش.برگشت و خواست سوئیچ رو ببره.نمی خواست نگاهم کنه چون غرورش جریحه دار میشد.ولی من می خواستم به حرفش بیارم.نمی دونم این خواسته ام مال رویای پلید بود یا رویایی که مُرده بود؟!

-چرا چیزی نمی گی؟

برگشت سمتم.جوری نگاهم کرد که پشیمون شدم از حرفی که زدم!با همون حالت خاصش گفت:مگه حرفی هم بین من و شما هست؟

با شک توی حرفش موندم.شما؟!.به چشمهام زل زد.زل زدم.جا زد.جا نزدم.سرش رو پائین انداخت و سمت ماشینش رفت.

-منو فراموش کردی؟

برگشت سمتم و آروم بهم نزدیک شد.با همون ژست مغرور گفت:نه!آدم هیچ وقت اشتباهاش رو فراموش نمیکنه،تو هم می ری تو همون دسته!


romangram.com | @romangram_com