#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_163

این زندگی بود؟کوفته و خسته روی مبل ولو شدم.جهنم یه چیزی کوفت کنه خو...جون تو تنم نبود!.لعنت به من!! یه ناهار سرسری آماده کردم و میز رو چیدم.طبق برنامه ریزی همیشه مرتبش باید الان بیاد داخل.برگشتم و بوتهام رو پوشیدم خواستم برم جلو که چیزی پوق،محکم خورد به پیشونیم.فقط تونستم بگم:آخ!

خم شد و گفت:چی شد؟

همونطور با پشت خوردم زمین.آخ لعنتی!...دستم رو نگاه کردم و با دیدن اون همه خون دوست داشتم بزنم تو دهنش و دکوراسیونش رو درست کنم.با اخم به چشمهاش مشکیش نگاه کردم.می مرد بگه معذرت؟حالا خوبه بخیه نخواستا...بلند شدم و با یه باند و چسب سرم رو بستم.لعنتی من امروز باید می رفتم درمانگاه...!رفتم بیرون و اون نامرد یه معذرت خواهی هم نکرد.مغرور از خودمتشکر!.سریع از ایستگاه یه ماشین گرفتم دربست و رفتم درمانگاه.کاشت می مردم براش ناهار درست نمی کردم.حتی وقت نکردم لباسهامو عوض کنم.باز هم پنج شنبه ها و سیل کار!تا خودِ ساعت شش داشتم مردم رو دوا درمون می کردم.بعد هم رفتم یه نمایشگاه ماشین و یه چهارصدوپنج خریدم و قرار شد فردا برم واسه کارهای خرید سند براش!هنوز پلاک هم نداشتم.با خستگی به سمت خونه حرکت کردم.جنازه بودم.خیلی آروم می روندم.زیاد اهل تند رفتن نبودم البته بلدم نبودم.یه ماشین افتاد پشت سرم.یه ماشین از اون خوشگلاش.مدام بوق می زد. دیگه اعصابم رو به هم ریخته بود.آخه این جاده به این گندگی حتما باید از من سبقت بگیره؟منم تکون نخوردم و با آرامش به راهم ادامه دادم.یهو یه صدای من رو پروند.سریع زدم رو ترمز و پیاده شدم.قفل فرمون هم نداشتم!حالا اگه می خواست حمله کنه با چی دخلش رو بیارم؟منم جو گرفتم!.اوووف عجب ماشین شاخی!.نه بابا خوشم اومد.محکم به شیشه زدم ولی فایده نداشت.شیشه ها هم که دودی بود.با اخم و عصبانیت در ماشین رو باز کردم و از چیزی که دیدم دهنم وا موند!.سرش رو چرخوند.چشمهاش خمار بود.اما اونم با دیدن من متعجب شد

-رویا...باورم نمیشه این تو باشی!کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم!

پیاده شد.باهاش دست دادم و گفتم:تویی؟برای چی افتادی پشت سرم و هی بوق می زنی؟

خمار خمار بود.با لبخند گفت:چون اصلا تو حال خودم نبودم.

یادم افتاد خیلی دیروقته!به ماشینم نگاه کردم.خدا رو شکر هیچیش نشده بود.با لبخند هول هولکی گفتم:خب من باید برم،دیرم شده!

-رویا...

برگشتم سمتش.گفتم:بله؟

به سمتم اومد.اما هنوز دو قدم بهم نزدیک نشده بود که از حال رفت و فقط تونستم به سمتش برم و بگیرمش.اما چون وزنش زیاد بود منم کج شدم.به هزار زور و زحمت توی ماشینش هلش دادم.سرش روی بوق ماشین افتاد و صداش پیچید.لعنتی!شونه هاش رو گرفتم و به عقب هل دادم.لعنت به این زندگی!حالا چی کنم؟گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشیدم و...لعنتی اینم که قفله!.الگو هم می خواست.سعی کردم بندازمش جلوی نور و پَتِرن رو پیدا کنم ولی نشد.فکرکردم و به سمتش حمله کردم و محکم می زدمش ولی فقط صورتش رو سرخ کردم.با خشم،اینبار از روی حرص،یکی محکم خوابوندم تو گوشش که اونم کج شد و داشت میوفتاد که باز هم گرفتمش.کوفت بگیری آندره!خواستم ولش کنم برم ولی رفاقت نذاشت.تف تو رفاقت.ماشینم رو خاموش کردم و موندم چیکار کنم؟! زنگ بزنم ارمیا؟هرگز! اون هنوزم به من بدبینه چه برسه آتو بدم دستش و اونم بدتر سرکوفت بزنه!.ببرمش خونه؟نه مگه مرض دارم؟!.پس چی کار کنم؟.شاید حدود نیم ساعت محیط ماشینش رو متر کردم.یهو صدای گوشیش بلند شد و انگار بهم دنیا رو داده باشن.به سمت گوشی پرواز کردم.اما با دیدن اسم طرف...تمام امیدم نابود شد. شماره ی خودش بود و اسم خودش!. امــــــیررایا...موندم.دیگه نمی خواستم جواب بدم.برای هیچ کدوممون مرور خوب نبود.پس..؟ولی آندره چی؟مشخص بود حالش بده!.گوشی توی دستم می لرزید.نمی تونم،نمی تونم!دیگه نمی خوام مرور کنم داستان جداییمون رو...اونم وقتی که با ارمیا هنوز به نتیجه ای نرسیده بودم و هنوز به هدفم نرسیده بودم.لرزش گوشی قطع شد.خواستم نفس عمیق بکشم که دوباره لرزید.تهش که چی؟یعنی من و امیررایا دیگه با هم رو به رو نمی شدیم؟می شدیم!.پس بزار از اول راه رو درست در پیش بگیرم و جا نزنم.مردد گوشی رو برداشتم و تماس برقرار شد.

-الو...آندره کجایی؟..الو کجا رفتی؟

با پیچیدن صدای مضطربش منصرف شدم.کاش برنمی داشتم.تمام اتفاقات با امیر مثل یه فیلم از جلوی چشمم عبور می کرد.کاش برنمیداشتم!

-الو لعنتی چرا جواب نمیدی؟


romangram.com | @romangram_com