#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_162

یزدان رو پیاده کرد و به آغوش کشید.یزدان دوستش داشت شاید اونو پدرش فرض می کرد،شاید!ولی من هر شب داستان پدرش، رو براش تعریف می کنم.میگم تا هویتش فراموش نشه و بدونه پدرش خان بوده!

اومد نزدیکم و هر دوشون خندون نگاهم کردن.یهو با هیجان گفتم:وااااای!

آرتمن ترسان گفت:چیزی شده؟

گفتم:بخند!بخند آرتمن!

متعجب خندید و بعد من دستام رو به هم کوبیدم و گفتم:هر دو تون چال گونه دارین!

آرتمن لبخند به لب گفت:جدا؟

و بعد یزدان رو سمت خودش برگردوندوگفت:راست میگی!واااای یزدان و من چال گونه داریم!

بعد به من نگاه کرد و با خنده و چشمک گفت:ولی تو نداری!

لبخندم پاک شد.با اخم گفتم:این یه نوع فلجیه!همچین بهش نَناز!

خواستم برم که دستم رو کشید و دور کمرم حلقه کرد.داغ شدم ولی اون نفهمید.به یزدان نگاه کرد و گفت:

-حیف این چشما...

و من هنوز در فکر عطر خنکش بودم.یزدان رو به آغوش کشیدم و گفتم:خیلیم قشنگه!

*رویا*


romangram.com | @romangram_com