#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_161

من به همین زودی ها می روم و بعد تو می مانی و قومی که به طمع پول به دور می چرخند!.نمی دانم،احساسی عمیق تمام وجودم را لبریز از اضطراب کرده است این که مرگم در راه است.مرا ببخش!.من تو را رها کردم و به دست آسمان سپردم،با اینکه می دانم نامردی است!.قرار بود تا آخرش با تو بمانم و نابود کنم همان هایی که تو را آزار می دهند اما اکنون می روم و تو را میان همان ها به امانت می گذارم.می دانم،این نامردی است!.زیر قول زدن در مرام من نبود اما تقدیر این گونه رقم زد تا تو خودت را به همه ثابت کنی و بگویی که زانو نمی زنی.!.پسر کوچکمان را به دستان ظریفت می سپارم تا برایش مادر باشی و تنها مگذاری او را...سپری باش برای کودکمان تا بعد ها اون نیز سینه سپر کند و بگوید مادرم قهرمان است.سرش را بالا بگیرد و بگوید با اینکه پدرم بد کرد و رفت ولی مادرم،کوه استواری ماند و مرا بزرگ کرد.تارای من،قوی باش و کودکمان را جوری بزرگ کن تا همه انگشت به دهان بمانند و تو را تحسین کنند.در این راه مشکلات فراوان است ،می دانم.تمام دارو ندارم را به نامت می زنم تا جبران شود تمام آرامشی را که یک ساله به من هدیه دادی!.جبران نمی شود ولی دلم آرام میگیرد.امیدوارم برایت کم نگذاشته باشم.دوستت دارم تارا،عاشقانه!

مرا ببخش تمام دنیای من!

سالار احتشام.تابستان..."

اشکم رو پاک می کنم.مطمئنم مهربون تر از سالارخان نیست.یزدانم را به بغل می گیرم و راه اتاق را در پیش میگیرم. برای امانت سالار خان لالایی می خونم تا شاید خواب پدرش و اسطوره ی مادرش را ببیند...

***

صبح که بیدار شدم خیلی صدای جیغ و داد میومد.بلند شدم و خمار دیدم یزدان نیست.مثل جن زده ها از اتاق بیرون پریدم.تهمینه خانوم برگشت سمتم و گفت:صبح بخیر خانوم..چیزی شده؟

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:یزدان...یزدانم کو؟

با چشم به حیاط اشاره کرد.خواستم برم که سد راهم شد و گفت:این طور نه خانوم،یه دستی به صورتتون بکشین!

بی حوصله اون همه پله رو بالا رفتم.یه نگاه به خودم تو آینه انداختم.خیلی وحشتناک بودم.موهام تو هم پیچ خورده بود و زیر چشمام پف کرده بود.لباسام رو عوض کردم و صورتم رو شستم.اینبار آروم رفتم پائین.خبری از تهمینه خانوم نبود. وارد حیاط شدم.صدای خنده و جیغ رو دنبال کردم.به حیاط پشتی رسیدم.یزدان توی تاب بچگونه اش می خندید و آرتمن براش لبخند می زد.رفتم سمتشون...حواس هیچکدومشون به من نبود.رفتم سمت میز چوبی که پر از خوراکی بود.دو لیوان چای ریختم و با کیک سمت آرتمن رفتم.چای رو از دستم گرفت.با لبخند سلام کرد و کنار هم چای خوردیم و به شادی و شیطنت های یزدان نگاه کردیم.جیغ می زد و با ادا و اطواراش دل من رو آروم می کرد.یه روزی میشه که می تونه بشینه!.برگشتم سمت آرتمن.نگاهم کرد و گفت:خوبی؟

چای رو از دستش گرفتم و ظرف خالی رو روی میز گذاشتم.کنارش وایستادم.آروم گفتم:خوبم.تو خوبی؟دیشب خوب به نظر نمی اومدی!

حالت نگاهش عوض شد و به یزدان خیره شد.گفت:آره،خسته بودم!

یاد دیروز و تمام نگرانی هام افتادم.معترضانه ولی اروم گفتم:چرا گوشیت خاموش بود؟می دونی چقدر نگران شدم؟

نگاهم کرد.چند ثانیه موند و حرفم رو حلاجی کرد.بعد هم گفت:باتریش تموم شد.دیر از تهران حرکت کردم.


romangram.com | @romangram_com