#فصل_نرگس_پارت_99
درنهایت این یک حقیقت است که ما ایرانیها، آدمهای خالهزنکی هستیم و جای هیچ انکار نیست.
در تمام طول کلاسی که ناگهان شلوغ شده بود، حواسش را به درس داد و همچنان گوشیاش را روی میز میچرخاند و به وراجیهای شاهین هم گوش سپرده بود.
زمانی که دانشور خسته نباشید را گفت و همه برخاستند، امین چون از حرفزدنهای بیرویهی شاهین مغزش متلاشی شده بود، رو به او کرد و با چشمهای گردشده و متحیر خیلی بلند گفت:
- شاهین تو چرا یه دو*ستد*ختر نمیگیری؟
چند نفری چرخیدند و نگاه چپچپی به آنها انداختند؛ از جمله آن دو دختری که جزوه را قرض گرفته بودند. پسر خوش چهرهای که سیامک اسماعیلی نام داشت و مهرهی اصلی اکیپ آخر کلاس بود، تکهای پراند:
- تو دو*ستد*خترش شو خب!
شاهین از جا بلند شد و درحالیکه به امین میخندید، سمت سیامک که با غرور وسط کلاس ایستاده و نگاهش به امین خصمانه بود، رفت و چیزهایی گفت که موجب شد امین فقط کاغذها را از آن دو دختر بگیرد و از کلاس شوت شود بیرون.
- ای بابا سیا! این کارا چیه؟ کل دانشکده ماجرای این امین رو میدونن.
- چه ماجرایی؟
- این امین وقتی بچه بوده، پدرومادرش از هم طلاق میگیرن؛ بهخاطر همین افسردگی میگیره و خل میشه. با مامانبزرگش اینا زندگی میکرده و بعد مامانبزرگش اینا چون سنتی بودن، بهزور میدنش به یه زن 40-42ساله. الان هم خانمش عمرش رو داده به شما. آخه نه که دیوونه بوده، کسی نمیومده بگیرتش، دیگه این امین رو بهش میدن و الان هم با یه بچه داره گذرون میکنه.
بهخاطر همین معتقده آدم دو*ستد*ختر بگیره بهتره. بالاخره دو*ستد*ختر مثل آدامسه دیگه، نخوایش میندازیش میره؛ قورتش که نمیدی. داشت نصیحتم میکرد ازدواج نکنم.
- وجداناً راست میگی؟ الهی! میگم چقدر صورتش مظلومه و همهش ناراحته.
romangram.com | @romangram_com