#فصل_نرگس_پارت_98


در مجموع آقای دانشور که استاد فیزیک و مجرد و میان 30-35 سال سن داشت، میان دخترها خیلی محبوب بود. امین اطمینان نداشت که حرف‎های شاهین درباره‎ی دانشور و آن دختر صحت دارند یا نه.

شاهین یک خاله‎زنک به تمام معنا بود. هم‎دوره‌ای امین بود؛ ولی گویی سالیان سال در آن دانشکده درس خوانده باشد، همه را می‎شناخت و از رازهای کارمند آبدارچی آموزش هم خبر داشت. موضوع دیگر این بود که به طرز تعجب‎برانگیزی، داستان زندگی همه‎ی آدم‎های دانشگاه مثل هم بود.

مثلاً شاهین می‎گفت «کیانفر قبلاً عاشق رضوی بوده؛ ولی رضوی رفته با کسی که می‎خوادش. اون کسی که رضوی می‎خواد، رضوی رو نمی‏‎خواد و رضوی هم برمی‏‌گرده پیش کیانفر و کیانفر هم به او میگه «دیگه نه من نه تو!» بعد از فارغ‌‎التحصیلیش هم رفته از دهات زن گرفته که دل رضوی بسوزه و الان هم رضوی تو تیمارستان بستریه و در حال روان درمانی. خدا به کمرش زده.»

یا مثلاً می‎گفت «دلواری قبلاً زن و بچه و زندگی آرومی داشته و بعد عاشق زنی شده و با اون گردش و تفریح می‎رفته. یه ‎بار هم که با خانوم دومش برای سیاحت و استراحت به کیش رفته بود، وقتی به خونه برگشت، دید که زنش و دخترش هر دو مرده‎ن. گاز خونه‌شون رو منفجر کرده بود و به‌خاطر همین دلواری حالا خیلی غمگینه.»

امین از کل حرف‎های شاهین فقط چند نکته را راجع به شخصیت خود او متوجه می‎شد، آن هم اینکه شاهین یک خاله‎زنک به تمام معناست که به ژانر تراژدی علاقه‎ی خاصی دارد.

به شیوه‎ی تعجب‎برانگیزی، داستان زندگی هر استاد یا دانشجویی را روی دایره می‎ریخت و پایانش یک پایان غمگین و ناراحت‎کننده بود.

امین اوایل حرف‎هایش را باور می‎کرد؛ اما در این ماه‏‌های اخیر متوجه شده بود که همین که کسی را داشته باشد که برایش چرت‎وپرت بگوید، کافیست و نیازی نیست که حتماً باور کند.

وقتی توی کلاس کنار هم می‌نشستند، شاهین هی وسط کلاس در گوش امین می‎گفت:

- نگاه اون دختره، دماغش پیست اسکیه!

- ناموساً اون رو ببین، معلوم نیست داره با کی چت می‎کنه و هی می‌خنده.

- این استاده یه‌ ذره شعور نداره، می‎دونستی قبلاً فلان فلان و...


romangram.com | @romangram_com