#فصل_نرگس_پارت_97

- هی روزگار! چقدر غریبه شدی امین. من رو نمی‌شناسی لامصب؟

امین از لفظ سربازی که احسان گفته بود، اندکی شک کرد و به خاطر آورد که تنها دوستی که می‌خواست اول سربازی برود و بعد دانشگاه، آن هم به‌خاطر شغل پدرش، احسان بود. با تردید گفت:

- احسان؟

تن صدایش خیلی خوش‌حال می‌زد.

- الحمدالله! بالاخره شناختی.

امین چند مرتبه آرام پلک زد و با لبخند گفت:

- میگم چند وقته کم میای تلگرام، نگو آقا رفته سربازی. حالت خوبه؟

در اثنای صحبت تلفنی‎اش با احسان، آن دختر از جا برخاسته و جزوه را به امین بازگردانده بود و امین با ایما و اشاره چند تعارف زد و درنهایت دختر گفت که بعد از کلاس می‎خواهد جزوه‎ها را کپی کند.

امین هم چوب‎خطش را نه‎تایی کرد. شش نفر پسر و سه‎ نفر دختر از او درخواست جزوه کرده بودند، دست خودش نبود و خیلی ناخواسته این‌ها را می‌شمرد.

از حرف‌های احسان متوجه شد که خیلی به او سخت نمی‎گذرد؛ به‎خصوص آنکه سربازی‎اش در همدان افتاده بود و می‎گفت طبیعتش عالیست. کیان هم روزهایش به خوشی می‎گذشت. شاهین هم که سرخوش‎الدوله بود و اصلاً غم و ناراحتی برایش مفهومی نداشت. پدرومادرش هم که خوب بودند. خودش هم که معمولی بود. به این فکر کرد که «یعنی حال نرگس هم خوب است؟» در دل از خدا خواست حالش خوب باشد!

***

در طول کلاس مثلاً سخاوتمندی کرد و جزوه‌ها را به همان دو دختر امانت داد که مثلاً بهتر متوجه درس شوند؛ ولی حقیقت امر این بود که امین چون درس را کم‎وبیش می‌فهمید و دیگر نیازی ندیده بود که جزوه‎ای بنویسد؛ پس هیچ سخاوتمندی و جوانمردی‎ای در کار نبود. از طرف دیگر، آن دو دختر در طول کلاس تمام حواسشان به این بود که «آقای دانشور چقدر جوونه!»

romangram.com | @romangram_com