#فصل_نرگس_پارت_95

امین دستش را از روی موبایلش برداشت و صاف نشست. دختر هم در سکوت منتظر بود، امین هم که دید وقتش به این شیوه هدر می‎شود، گلویش را صاف کرد و گفت:

- چه کمکی از من برمیاد؟

دوستِ دختر که تا الان ساکت مانده بود، نگاه ریزی با لبخند به دوستش انداخت. امین خوشش نیامد و با اخم، فقط رو به دختر آغازگر مکالمه ادامه داد:

- اگر دارید از من راجع به نحوه‎ی تدریس این آقا می‎پرسید که باید بگم از لحاظ کیفی کارشون مورد قبوله؛ یعنی درس رو هرجوریه به دانشجو می‌فهمونه. کمی توی نمره‌دادن سخت‌گیره؛ اما می‎ارزه که واحدش رو بردارید. هرچند من ترم یک هستم و با اساتید دیگه آشنایی ندارم.

دختر دو مرتبه پلک زد، انگار داشت فکر می‌کرد. بعد کمی مردد پرسید:

- شما خودتون ترم بعد با این استاد باز هم برمی‌دارید؟

امین گردنش را به نشانه‌ی تردید تکان داد و گفت:

- به احتمال زیاد!

دختر لبخند آرامی زد که لب‌های صورتی‌رنگ رژخورده‌اش، بیشتر به چشم آمدند. نگاهی به دوستش کرد و دومرتبه پرسید:

- جسارته، میشه لطفاً جزوه‎تون رو هم ببینیم؟

امین می‎خواست به غلط‎کردن بیفتد. می‎خواست به ادامه‌ی افکارش بپردازد و این دو ول‎کنش نبودند.

کمی خم شد و از داخل کیف مشکی‎اش که پیش پایش قرار داشت، هزار دسته کاغذ بیرون کشید و یکی از آن‎ها را که دست‎نویس بود و کاغذهای کلاسوری آچهارش به یکدیگر منگنه شده بودند بیرون کشید. از جا برخاست و سه‌ ردیف صندلی فاصله‌ی میانشان را طی کرد و روبه‎روی دختر زیبارو که پالتوی نسکافه‎ای‎رنگی به تن کرده بود، قرارشان داد و با لبخند کم‌رنگی گفت:

romangram.com | @romangram_com