#فصل_نرگس_پارت_94


زینب یک استیکر تعجب فرستاده بود. اتصال موبایلش را خاموش و صفحه را قفل کرد و گوشی را هم روی میز قرار داد و چند دور آن را تاب داد. آن دو دختر گویی دوست بودند، هردویشان دو-سه صندلی جلوتر از امین، کنار یکدیگر نشستند.

کلاسشان بزرگ و همیشه شلوغ بود، جوری که گاهی دانشجویان مجبور می‎شدند از کلاس‎های دیگر صندلی بگیرند و بیاورند که فقط بتوانند یک جایی بنشینند؛ اما چون آخر ترم بود و امتحانات هم نزدیک بود، خیلی‎ها دیگر حوصله‌شان نمی‌شد از هر سوی شهر بکوبند و سر کلاس بیایند. حالا هم که بیست دقیقه به شروع کلاس مانده بود و نصف کلاس هم پر نشده بود.

همچنان موبایلش را تاب می‎داد.

فکرش سمت شیراز می‌چرخید، پنج ماه تمام از شهرش دور بود. زادگاهی که خیلی کم پیش آمده بود آن را ترک کند و دقیقاً به همین خاطر که خیلی کم، مسافر شهرهای دیگر می‎شدند، علاقه داشت که دانشگاهش شهر دیگری بشود و بتواند شهرهای دیگر را هم ببیند و به مقصودش هم رسید؛ اما حال که پنج-شش ماهی از ترک شیراز می‎گذشت، احساس دل‌تنگی سنگینی در قلبش بود. معنای غربت را حالا می‎فهمید و به این فکر می‎کرد که این مهاجرانی که ایران را ترک می‌کنند و در کشورهای اروپایی پناهنده می‎شوند، چطور به اوضاع عادت می‎کنند؟

و پیش خود پاسخ گفت «خیلی سخت!»

صدای نازکی گفت:

- ببخشید!

سرش را بالا گرفت و تاباندن موبایلش را متوقف کرد. یکی از آن دو دختری که روبه‎رویش نشسته بودند، برگشته بود و با لبخند به امین نگاه می‎کرد. امین خواست لبخند بزند؛ ولی نتوانست و ماهیچه‌های صورتش به تبسم کش نیامدند. تنها محترمانه گفت:

- بفرمایید؟

او که دختری با آرایش کامل و زیبایی هرچه تمام‎تر بود، با طمأنینه گفت:

- من و دوستم واسه ترم بعد می‎خوایم واحد این استاد رو برداریم و الان هم آزمایشی اومدیم ببینیم تدریسشون چه‎جوریه.


romangram.com | @romangram_com