#فصل_نرگس_پارت_93

خیلی تعجب کرد و باز گردنش را سمتشان تاب داد. همه می‌خندیدند. احساس کرد دارند خودش را اذیت می‎کنند، شاید به‌خاطر آنکه کنارشان نیست و اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد. به آن شاهین هم اعتمادی نداشت، بغ‌کرده رو گرداند و تصمیم گرفت دیگر با عکس‎العمل‎هایشان سر برنگرداند.

زی‌زی جواب داده بود:

«تلویزیون نداری؟؟؟؟!!»

از آن‌همه علامت تعجب و سؤال خوشش نمی‎آمد. پیش خود فکر می‌کرد که یک ‎بار هم علامت سؤال بزند متوجهش خواهد شد، کور نیست و نیازی به این‎همه اسراف هم نبود.

خواست جوابش را تایپ کند که باز همان ماجرای سکوت ناگهانی و فریاد «دهنت رو آب بکش!» و خنده‎هایی که مرتبه‎به‌مرتبه بلندتر می‌شد. خیلی کنجکاو شده بود بداند قضیه چیست؛ اما چون خیلی دل خوشی از آن گروه نداشت، ترجیح داد بعداً از شاهین بپرسد. تایپ کرد:

«نه.»

دوباره نوشت:

«ولی رادیو دارم.»

پشت‎سرش یکی‎دیگر.

«مال دهه‎ی هفتاده!»

و موبایلش را روی میز قرار داد.

دوباره کلاس ساکت شد و دو دختر هم، هم‎زمان وارد کلاس شدند. یک‎مرتبه یکی از دخترهای گروه آخر کلاس همان فریاد را جیغ‎جیغ‎کنان تکرار کرد «دهنتو آب بکش!» امین هم به بهت آن دو دانشجوی تازه‌وارد خندید و موبایلش را از روی میز برداشت.

romangram.com | @romangram_com