#فصل_نرگس_پارت_91

شاهین درحالی‌که بلند می‎شد کیفش را برداشت و با اخم گفت:

- ترم چهاره، نه سه. تو اصلاً به حرفای من گوش نمیدی. امین فکر کردی حواسم بهت نیست؟ چند وقته ولت کردم، گفتم بذار بهش آزادی بدم تا تو قفس نباشه و عقده‎ای از آب دربیاد؛ ولی انگار چشات بدجوری دارن هرز میرنا!

و کیف اداری قهوه‎ای‎اش را روی شانه‎اش انداخت و با شدت دور شد. امین مبهوت به این حرکات او زل زده بود و مبنی‌ بر عادت شاهین که هنگام تعجب در هر حالتی که هست متوقف می‎شود، در همان ژست کیف به دوش و دست ‎به ‎جیب، مثل یک مجسمه ایستاده بود و رفتنش را نگاه می‎کرد. هنوز فرصت حلاجی عکس‎العملش را پیدا نکرده بود که شاهین ایستاد و دوباره خیلی جدی برگشت روبه‎روی امین و صدایش را بالا برد:

- اصلاً می‎دونی چیه؟ زیادی بهت رو دادم پررو شدی! یعنی چی که وقتی دارم باهات حرف می‏‌زنم روت رو می‎کنی اون‎ور؟ ها؟ فکر کردی من حواسم نیست؟ فکر کردی حواسم نیست که داری به من بی‎توجهی می‎کنی؟ آره دیگه؛ مثل همیشه با خودت گفتی شاهین خره، بذار سرش رو شیره بمالم؛ ولی حالا دیگه از این خبرا نیست نواده‎ی دکتر شریعتی.

فکر نکن مثل خودت بزم. دفعه‎ی دیگه به من بی‎توجهی کنی میرم به داداشام میگم بیان پوستت رو بکنن. نه‎خیر، اصلاً دفعه‎ی بعدی در کار نیست، فقط طلاق!

امین با چشم‏‌های گردشده، فقط متوجه شد که عده‎ی زیادی دورشان جمع شده‎ و می‎خندند. شانه‎ی شاهین را گرفت و ناگهان شاهین داد زد:

- دستت رو بکش مرتیکه خر. تو دیگه به من محرم نیستی. میرم ازت شکایت می‏‌کنم و مهریه‎م هم می‌ذارم اجر...

امین خودش هم خنده‎اش گرفته بود؛ ولی برای خفه‎کردنش به‎شدت هلش داد که چون نزدیک پله‎های ورودی دانشکده بودند، شاهین سکندری خورد و نزدیک بود بیفتد.

باز صاف ایستاد و خواست دوباره دیوانه‎بازی‎هایش را از سر بگیرد که با دیدن چهره‎ی عصبی امین، نتوانست خنده‌اش را کنترل کند و به‎شدت زیر خنده زد. امین هم خندید و آرام گفت:

- مرده‎شورت رو ببرن که آبرو نذاشتی واسه‌مون.

چون نیم ساعتی زودتر آمده بودند، کلاس خلوت بود و تنها آن اکیپ هشت‌نفره‌ی آخر کلاس خیلی شلوغ بودند. امین در جواب زی‎زی ‎گولو نوشت:

«نمی‎دونم، سریال نمی‎بینم.»

romangram.com | @romangram_com