#فصل_نرگس_پارت_90


- خب؟

- خب به جمالت دیگه! این خانم معلوم نیست چی‌کار داره می‌کنه. این دانشور سگ رو که می‎شناسی چه‎جوری نمره میده، غلط املایی هم می‌گیره و تو برگه امتحان واسه هر تشدیدی که نذاری بیست‌وپنج صدم کم می‌کنه.

یک‌مرتبه داد زد:

- بعد به این خانم کیلوکیلو نمره میده.

امین با نیمچه لبخندی دنبال آن دختر مانتو کاربنی گشت. پیش دو دختر و یک پسر ایستاده بود و صحبت می‌کردند. اندامش عادی بود و چشم‌هایش به نظر ریز می‌آمدند. عینکی هم که دور گردنش بود از این مدل عینک‌های گرد بزرگ جدیدی بود که به‎تازگی مد شده‌اند. در مجموع می‌شد گفت قیافه‌اش خوب است.

صاف‌تر نشست و کاغذهای جزوه‌اش را که روی پایش بودند، برداشت. با آرامش زیپ کیفش را باز کرد و آن‌ها را توی کیفش گذاشت و زیپ را بست. شاهین هم ساندویچش را تمام کرد. درحالی‎که دست‎هایش را به شلوار جین تیره‎اش می‌مالید تا ذرات ریز نان ساندویچ پاک شود، آرام گفت:

- حالا هم لابد واسه پایان‌نامه‎ش چسبیده به این پسره، مهدوی!

بعد دو دستش را بالا برد و رو به آسمان نالید:

- خدایا چرا موجودات مذکر رو این‎قدر مورد ظلم واقع قرار میدی؟ چرا ما این‎قدر خریم؟!

امین از جا برخاست و ضربه‌ی آرامی به پشت دست شاهین که مثلاً دعا می‎کرد، زد و آهسته گفت:

- پاشو، کم حرف بزن. مگه نمیگی ترم سه معماریه؟ از الان که پایان‎نامه نمی‌نویسن. پاشو!


romangram.com | @romangram_com