#فصل_نرگس_پارت_89
- حالا بقیهی ماجراش رو بگم؟
امین گردنش را سمت او چرخاند و متعجب نگاهش کرد.
- خب به من چه با دانشور بوده!
شاهین چرخید و یک پایش را کامل روی نیمکت گذاشت، پای دیگرش آویزان از نیمکت، چند لقمه از ساندویچ رو به اتمامش خورد و با هیجان گفت:
- دِ همینه دیگه! با دانشور بوده و الان هم با مهدویه.
امین هرچه فکر کرد استادی به نام «مهدوی» نداشتند. شاهین میخواست حرف بزند که امین پرسید:
- مهدوی کیه؟
شاهین باز جویدنش را متوقف کرده و به حالت عاقلاندرسفیهانهی بدی به امین زل زد. امین خندهاش گرفت.
- به جان تو نمیشناسم.
شاهین جویدنش را از سر گرفت و با پلک راستش که جهشش گرفته بود، با دهان پر گفت:
- ارشد معماری، خرپول، پارتیدار و مازراتیدار. خب؟
امین دستی به تهریش مرتبش کشید و با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com