#فصل_نرگس_پارت_88


شاهین که اصلاً به تریج قبایش برنخورده بود، گفت:

- مهم نیست داداش. فوقش میفتی دیگه، چرا گریه می‏‌کنی؟! داشتم می‎گفتم...

امین باز دست سمت کاغذها برد و دوباره شروع به چک‎کردن کرد و شاهین هم ادامه داد:

- این ترم چهار معماریه، بچه‎ست بابا! تو یه دقیقه نگاهش کن. به‎زور 25می‎زنه، بعد اون دانشورِ پیرمرد فکر کنم 35-40 ‏‌‌تایی داشته باشه. مردم چه دلی دارن!

و باز یک گاز بزرگ به ساندویچش زد. ناگهان امین به‎شدت کمر خود را روی نیمکت کوبید و جزوه‏‌اش را روی زانوهایش پرت کرد، بعد هم دو دستش را به صورتش گرفت و نسبتاً بلند و کشیده‌کشیده گفت:

- این هم اشتباه زدم.

توجه چند نفر به امین که روی نیمکت پهن شده بود، جلب شد. شاهین حتی جویدنش را متوقف کرده بود و خیره‎خیره به هیکل امین زل زده بود و امین هم که سنگینی نگاهی را احساس کرد، دست‎هایش را از روی صورتش برداشت و ناامید، با خنده‎ی آرامی خطاب به شاهین گفت:

- هیچ امتحانی رو تو عمرم این‏‌جوری گند نزده بودم، این‎قدر طلایی!

شاهین خنده‎اش گرفت. با دهان ‎پر باز گفت:

- بابا این احمدی عاشق چشم و ابرو توئه. از همین ‏‌الان ترم رو پاس‌شده فرض کن. تو یک از بیست گرفته باشیا، این ممیزش رو همچین چپ‌وراست می‎کنه بشه صد از بیست. چته!؟

امین تنش را اندکی پایین کشید و گردنش را به میله‌ی یخ‎بسته‌ی نیمکت سبزرنگ تکیه داد و دست‎به‎سینـه چشم بست. نفس خیلی عمیقی کشید. شاهین باز نتوانست ساکت بماند.


romangram.com | @romangram_com