#فصل_نرگس_پارت_87
با اخمهای درهمی که نشان از درماندگیاش داشت، سر بالا آورد و به جایی که شاهین اشاره کرده بود نگاه کرد. چندتا دختر سانتالمانتال بودند. چپچپ به شاهین نگاه کرد و گفت:
- خب که چی؟
باز سرش را در جزوههایش فرو کرد. شاهین اما بیخیال نمیشد.
- این مانتو آبی کاربنیه هست، عینکش دور گردنش آویزونه.
امین حواسش نبود؛ اما گفت:
- خب چشه؟
برگههای سؤالاتش را ورق زد. شاهین لقمهی دیگری بلعید و گفت:
- اسمش مونا رسولزادهست.
لقمهاش را قورت داد و صحبتش را از سر گرفت.
- میدونستی قبلاً با دانشور تیک میزده؟
امین کلاً جای دیگری بود. با اخم عمیقی کاغذهای به هم منگنهشده را روی کیفش که بغـل دستش بود، پرت کرد و نالید:
- این استاتیک چرا اینقدر سخته آخه؟!
romangram.com | @romangram_com