#فصل_نرگس_پارت_85

کیان از هم‌کلاسی‎هایش می‎گفت و اینکه چقدر دنیای پزشکی می‎تواند شیرین باشد. امین هم اظهار ندامت کرد از اینکه دبیرستانش را تجربی خوانده است و می‎بایست ریاضی فیزیک می‌خوانده. او معتقد بود که اگر ریاضی می‎خواند، بیشتر از این‎ها می‎توانست مانور دهد.

به خاطر آورد که نرگس همیشه سؤالات ریاضی‌اش را در ایستگاه حل می‎کرد. سؤالاتش هم همیشه یا انتگرال بودند یا معادله‌های جبری یا درنهایت هندسه که باز به فیثاغورس و معادله می‎رسید. فکر کرد که شاید رشته‌اش ریاضی باشد؟ اما سریع ذهنش را منحرف کرد و بهانه آورد که به چهره‌اش نمی‎خورد انتخاب رشته کرده باشد؛ اما خودش هم می‌دانست چرت‌وپرت می‎گوید.

دلش گرفت. فکر کرد که کاش یک ‌بار با دوچرخه‎ای، موتوری، تاکسی‎ای، چیزی محمد را تعقیب می‎کرد. دو سال تمام فقط نشست و دخترک را نگاه کرد و هیچ‌چیز از او حتی سنش را نمی‎داند. لااقل آدرس خانه‎شان را می‎یافت. اندیشید که می‎تواند برود از آن مدرسه‌ی شاهد تلفن یا آدرسی را جویا شود. ضایع نبود؟ مهم بود مگر؟ اصلاً می‎گفتند؟ بعد مثلاً اگر می‎پرسیدند که تو چه‎کاره‎اش هستی، چه می‎خواست بگوید؟ اصلاً می‌خواست برود چه بپرسد؟ مثلاً بپرسد «ببخشید، میشه شماره تلفن اون دختره رو که ظهرا توی ایستگاه می‎شینه بدید؟» خب بدون ‎شک با چنین سؤالی، مستقیم به گشت زنگ می‌زدند و می‌گفتند این برای نوجوانان ما مزاحمت ایجاد می‎کند.

یاد نوشین افتاد. همچنان گاهی‌اوقات او را می‎دید؛ اما چند ماه‎ پیش از امتحانات نهایی وجودش غیب شده بود. مهم نبود. مهم نرگسی بود که نمی‎دانست چطور او را ببیند.

تابستان سال اول را به‎سختی گذراند. روزهای گرم و ملال‎آور تابستان بدون وجود نرگس یک عذاب انکارنشدنی بود. سال دوازدهمش را با چنان شوقی آغاز کرد که گویا پسربچه‎ی کلاس دومی است که به شوق دوستانش برای مدرسه‌رفتن گریه می‎کند.

تا یک هفته‎ی ابتدایی هیچ خبری نبود و امین ناامیدتر از پیش، پیش خود خط‎ونشان می‏‎‌کشید که اگر امروز نیاید دیگر ابداً پایم را در این ایستگاه بگذارم و فردایش باز می‌آمد و آن‌قدر چشم انتظار می‎نشست تا آنکه بالاخره بانو روی مبارک خود را نشان دهد.

موبایلش را به گوشه‎ای از مبل پرت کرد. یادش افتاد هروقت این کار را می‏‌کرد، پدرش تشر می‌زد. زمزمه کرد:

- بابا کجایی؟

خم شد و دست دراز کرد. رادیو را که گوشه‎ی دیگر میز قرار داشت، برداشت. کمی با موج‎هایش بازی کرد، چیز خاصی نداشت.

همسایه‎شان که یک پیرمرد بازنشسته با خانواده‎اش بود، مثلاً لطف کرده بود و به جبران تلویزیون نداشتنش، به او این رادیو را قرض که نه، کلاً داده بود. امین هم تحت‎تأثیر محبت آن پیرمرد اشک در چشمانش حلقه زد؛ اما بعد که به خانه رفت و روشنش کرد و صدا نداد، معلوم شد باتری هم ندارد و تازه به‌جز سه-چهار موج جای دیگری را نمی‎گیرد، خواست فحش پدرومادرداری تحویل پدر مرحوم آن پیرمرد بدهد که منصرف شد. یک رادیو که دیگر این حرف‎ها را نداشت.

رادیو شباهت زیادی به رادیوهای قدیمی داشت، تنها با این تفاوت که کوچک‎تر و لاغرتر و قابل ‎حمل بود. سیاه بود و بلندگویش روی قسمت مشکی‎رنگش قرار داشت، دوتا دایره‎ی سیاهش هم روی قسمت خاکستری رادیو بودند. تازه بند هم داشت و آویزان می‌شد. سیم آنتنش هم خیلی‎خیلی بلند بود.

ولی خب وسیله‌ی پدرومادرداری به نظر می‌رسید؛ چون ژاپنی اصل بود.( Sony)

romangram.com | @romangram_com