#فصل_نرگس_پارت_84
- باله رو میگی؟ به این دیگه بیسوادی هم نمیشه گفت!
باز خمیازه کشید و کمی فکش را ماساژ داد و گفت:
- نه باله نبود، یه جور دیگه بود. حالا بگو ببینم چی قبول شدی؟ دانشگاه چی؟ رشته چی؟
- علوم پزشکی، مهندسی پزشکی رتبه 239!
خوشحالیاش غیرقابل وصف بود. کیان همیشه به امین میگفت بالاخره مهندسی پزشکی قبول میشود و میآید آن روزی که او این را با چشمهای خودش ببیند.
از به حقیقت پیوستن آرزوی کیان، دوست دوازدهسالهاش بینهایت خوشحال شد و بیاراده صاف روی مبل نشست. از شوق دادی کشید و با هیجان گفت:
- اوه براوو! براوو، دمت گرم!
گوشی را بین سر و شانهاش نگه داشت و چند مرتبه کف زد. کیان آنسوی خط بلند خندید و گفت:
- مطمئن بودم بین دوستام کسی که بیشتر از همه خوشحال میشه تویی.
امین کاملاً بیاعتنا به حرفش، گویی که اصلاً صدایش را نشنیده باشد، اظهار شادی بینهایتی کرد و با تمام وجود خوشحال بود.
بالاخره توانست بر آن کلافگیای که انگار در همهجای خانه پخش شده بود، غلبه کند. نزدیک به نیم ساعت گفتگویش با کیان طول کشید؛ چون دانشگاه علوم پزشکی درس میخواند، کلاسهایشان زودتر از مهر شروع شده بود، هرچند که ترم اول بودند؛ ولی امین یک دانشگاه دولتی عادی بود و کلاسهایشان اوایل مهر آغاز میشد.
romangram.com | @romangram_com