#فصل_نرگس_پارت_81

طرح لبخند روی لب‌های امین پررنگ‌تر شد. خوب بود، خیلی خوب بود که رابـطه‎شان دوباره جوش می‏‌خورد.

- هفت ماه بیشتر نبود خب!

صدای کیان واضح‎تر به گوشش رسید.

- خب این هم در نظر بگیر که دو روز بدون تماس و صحبت ما سر نمی‌شد.

باز لبخند زد و روی میز عسلی با انگشت، خطوطی کشید. کمی ساکت شد و پرسید:

- کجایی؟

شاید مسخره به نظر می‌آمد؛ اما آن لحظه چیزی جز شیراز و ایستگاه و صندلی مقدس و نرگس در مغزش نبود. شوق آشتی‌شان هم به‌آرامی فروکش کرده بود و کیان را یک رابط در وسط شیراز می‌دید. کسی که می‌تواند برود و از حال نرگس خبر بگیرد. مهم نبود که به‎زور راضی می‌شد و یا حتی ممکن بود باز آشتی نکرده دعوا کنند و دوباره دلخوری پیش بیاید. شانسش را امتحان می‌کرد.

- الان؟ خونه‌م دیگه.

از سؤال خودش خنده‎اش گرفت. انتظار داشت همه مثل خودش دانشگاه‌شان یک شهر دیگر افتاده باشد که حالا از او می‎پرسید کجاست! خنده‎ی کوتاهی کرد و با لحن آرامی گفت:

- نه، می‎خواستم بپرسم شیرازی یا جای دیگه.

- آها، از اون لحاظ. خب آره، الان شیرازم؛ ولی فردا دارم میرم اصفهان.

ناامید شد و کورسوی نور توی دلش هم خاموش؛ بااین‎حال با شیطنت بی‎حالی گفت:

romangram.com | @romangram_com