#فصل_نرگس_پارت_80
- سلام.
صدا همان بود. لبخند زد. کیان هیچگاه تغییر نمیکرد.
- سلام.
باز ساکت شد، باز یک سکوت ممتد. دو پسربچهی مغرور و زباننفهم به پست هم خورده و هر دو از دیوانگیهای یکدیگر کلافه و عصبی بودند. امین با بیحوصلگی ناشی از طول مکالمهی صامتشان پرسید:
- حالت خوبه؟
بهسرعت پاسخ گفت:
- ممنون.
انگار کمی راه هموار شد. امین احساس کرد میتواند بیشتر از اینها از حنجرهاش بهره بگیرد.
- خدا رو شکر. فکر نمیکردم شمارهم رو داشته باشی.
صدای خندهی آرامش آمد.
- من هم توقع نداشتم یادت مونده باشم.
romangram.com | @romangram_com