#فصل_نرگس_پارت_79

توی تلگرام و در چت ZiziGoloo که مدتی بود باز پیدایش شده ‌بود و تقریباً دوست شده ‎بودند، نوشت:

«سلام زشتوک!»

آفلاین بود. خارج شد. احسان طبق ‌معمولِ همیشه آنلاین بود. نمی‌فهمید این تلگرام چه جذابیتی دارد که این احسان بی‌جنبه تا این اندازه شیفته‌اش بود؟ اتصال را خاموش کرد و موبایل را کنار خود پرت کرد. خمیازه‌ای کشید و نگاه به ساعت ‌دیواری سفید دوخت. تازه چهار بعدازظهر بود.

با دیدن ساعت دلش می‌خواست یک دل سیر گریه کند. انگار در این شهر کلاً زمان این‌جوری می‎چرخید. اصلاً ساعت‌هایشان خراب بود و عقربه‌هایشان زنگ‌زده‌اند و به‌زور حرکت می‌کنند. یک انسان هم دوستی نداشت که با او بخواهد بیرون برود و وقت بگذراند.

به ذهنش آمد چطور است که با یک دختر تهرانی دوست بشود؟ سریع فکرش را پس زد. یک پیش‌فرض مسخره که از قدیم توی مغزش مانده ‎بود. از کثافت‌بودن خودش حالش به هم خورد و با کلافگی خود را روی مبل پرت کرد و اندیشید خانه‌ی بدون تلویزیون چقدر می‎تواند خسته‌کننده و ملال‌آور باشد.

دست خودش نبود. در خانه‌ی خودشان همیشه صدای هواکش بلند بود و صدای تق‌وتوق از آشپزخانه به گوش می‌رسید. حتی اگر مادرش دو دقیقه می‌خواست آشپزخانه را ترک کند، صدای بازی‌اش با موبایلش به گوش می‌رسید و از طرف دیگر، پدرش صدای تلویزیون را هنگام پخش برنامه‌ی موردعلاقه‌اش که خبر 19 بود، خیلی بلند می‌کرد. بعد که برنامه تمام می‌شد و پیام بازرگانی می‎آمد، تلویزیون جیغ می‎کشید. اختلاف ولوم برنامه‌ها و پیام بازرگانی‌ها کاملاً محسوس بود و همیشه بلااستثنا پدر در این‎ مواقع کنترل را گم می‌کرد.

حالا باید یک ساعت جیغ‎جیغ‌های زن توی تبلیغ‌ها را که می‎گوید «فکر نکن، پودرتو عوض کن!» تحمل می‌کردند تا کنترل پیدا می‌شد. آن هم کی؟ موقعی‌ای که دوباره برنامه از سر گرفته می‌شود. خب، باید حق داد به این پسر لوس (مامانم اینا) که یک شب را هم دور از خانه نخوابیده، این‎طور کلافه باشد.

واحد آپارتمانی 60 متری‎اش مثلاً مبله بود؛ اما چندتا چیز اساسی نداشت؛ مثل تلویزیون یا تخت و...؛ ولی مبل را که یک وسیله‏‌ی کاملاً غیرضروری بود داشت یا ظرف‌شویی که دیگر خیلی غیرضروری به حساب می‌آمد.

باز خمیازه کشید که موبایلش زنگ خورد. با هیجان آن را از گوشه‎ی مبل آبی فیروزه‌ای نرمش بیرون کشید و نگاه به اسمش کرد «کیان». نمی‌خواست جوابش را بدهد، قبل از امتحانات ‌نهایی دعوای بدی کرده‎ بودند و حالا هفت-هشت ماهی می‌شد که از یکدیگر کاملاً بریده‌ بودند. کیان که فقط گفته بود «تمام.»

نیشخند زد. دلش یک آدم می‌خواست که با او حرف بزند، حتی اگر دعوا و فحش و توهین باشد. این شهر خیلی خفقان بود.

تماس را وصل کرد و موبایل را روی گوشش قرار داد.

چیزی نگفت و فقط به سکوت پشت ‎خط گوش می‌داد. بعد از چند ثانیه که به طول گذشتند و امین کم‎کم اراده می‎کرد که خودش آغازگر گفتگو باشد، صدای کیان در گوشش پیچید:

romangram.com | @romangram_com