#فصل_نرگس_پارت_78
و امین هم هر بار به این حجم سنگین مبالغه در دلش پوزخند میزد و نمیتوانست در تصوراتش چنین چیزی را مجسم کند؛ اما هماکنون که خودش یک محصل و یک شهرستانی در این شهر خیلیخیلی بزرگ و خیلیخیلی شلوغ محسوب میشد، کاملاً حرفهای مسافران تهران-شیراز را درک میکرد و حتی فکر میکرد که کم هم گفتهاند.
شیراز هم شهر شلوغی به نسبت شهرهای دیگر به حساب میآمد؛ اما به اندازهی تهران نبود، آن هم هیچجا نه و تهران؛ در مقایسه با آستارا که دو ماه ابتدای تابستان را آنجا سیر کرده بودند، آستارایی که مأمن سکوت بود و آرامش.
به ماشین که خیلی دور پارک کرده بود، رسید. پدرش بالاخره توانست ماشین موردعلاقهاش، داستر رؤیاهایش را بخرد و سمند را هم سمت امین حواله دهد.
نگاه به ساعت دیجیتالی ماشین کرد، 12:35دقیقهی بعدازظهر بود و این یعنی یک معضل جدید. یعنی نمیدانست چگونه روزهای تهران را بگذراند، حال آنکه شبهایش اصلاً نمیگذشتند.
***
«من خیلی آدم پرخوری بودم و از طرف دیگه اصلاً ورزش نمیکردم. نه پیادهروی و نه دوچرخهسواری و... حتی از این اتاق تا اون اتاق توی خونهم هم بهزور طی میکردم. تا اینکه دو ماه مونده به عروسی خواهرزادهم، وقتی دیدم هیچ لباسی رو تنم نمیشینه و خیلی بدریخت شدم، فهمیدم اوضاع جدیتر از این حرفهاست. از طریق مجله با دکتر فروزان آشنا شدم و مشکلم رو بهشون گفتم.
باورتون نمیشه! با برنامهی رژیمغذاییای که آقای دکتر داد، من در عرض سه ماه، چهارده کیلو کم کردم و حالا دیگه با خیال راحت میتونم هر لباسی رو بپوشم.
برای سفارش محصولات لاغری دکتر فروزان عدد یک را به 340089 ارسال کنید.»
لبش را کج کرد. با خود گفت «حتماً کسی که هیچ لباسی تو تنش نمیرفته با کمشدن چهارده کیلو باربی میشه.» و زیر لب گفت:
- زرشک!
مجلهی تبلیغاتی و مسخره را روی عسلی انداخت و خمیازهای کشید. موبایلش را از کنار مجله برداشت و اتصالش را برقرار کرد. توی منچرز رفت و یک دست بازی کرد و باخت؛ به همان سادگی. فقط نفهمید مهرهی N.i.m.a دقیقاً چه مرگش بود که در طول بازی هی آبی آبی میکرد.
romangram.com | @romangram_com