#فصل_نرگس_پارت_77

در تمام آن دو سالی که در انتظار نرگس، روی صندلی ایستگاه می‎نشست، به او یاد داده بود که بتواند چند دقیقه هم که شده آرام بماند.

تکیه داد و کمرش را به پشتی نیمکت آهنی چسباند، سرد بود. دست‎به‌سـینه نشست و خمیازه‎ی کوتاهی کشید.

خیلی افسوس خورد که نرگس دیگر نیست. آرزو کرد که کاش هم‎دانشگاهی هم بودند، آن‎گاه در طول کلاس‎های مشترکشان، هی ریزریز نگاهش می‎کرد و از روی جزوه‎هایش می‌نوشت و با سمند پدرش به او تعارف می‎زد که به منزلشان برساندش و بعد هم آدرس خانه‎شان را می‎گرفت و پس از گرفتن لیسانسش و پیداکردن یک شغل درست‌وحسابی، با پدر و مادرش به خواستگاری‎اش می‎رفت.

لبخند زد. چه آرزوهای محالی بودند! به افکارش اجازه‌ی پیشروی داد. بعد مثلاً خانواده‎اش قبول می‎کردند و... دیگر نمی‎توانست پیش‌بینی کند.

بعد خب، شاید نرگس هم عاشق او می‌شد. یعنی نبود؟ دو سال تمام، هرروز ظهر روی صندلی مخصوصش می‎نشست و مراقب می‎ماند که کسی روی صندلی نرگس و صندلی مقدس ننشیند. این‎ها کم نبودند؟

تصویر چادر نرگس به ذهنش زد، خانواده‎ی نرگس مذهبی بودند. نکند گیر بدهند که چرا امین سربازی نرفته است؟ با خود فکر کرد که برای تحصیل سربازی را دور زد و دنبال بی‎شعوربازی‎های 20 ‎سالگی نبود.

یا مثلاً ایراد بگیرند که چرا پایبند به اصول دینی نیستند؟ تصور کرد مثلاً پدر نرگس بخواهد با امین خصوصی صحبت کند. خب بدون‌ شک در مسجد که این کار را نمی‎کرد و در کافه‌تریا هم ابداً؛ مثلاً در یک پارک می‌نشستند و خب پدر نرگس از او که تعداد الف‎های جزء 25 یا شمار عناوین پیغمبران را نمی‎پرسید و اگر می‎خواست بپرسد هم، امین می‌رفت همه را از بر می‌کرد؛ چون نرگس ارزشش را داشت. مثلاً پدر نرگس بگوید «من دخترم رو تو پر قو بزرگ کردم، مبادا که اذیتش کنی!»

و امین پنداشت که مگر می‎شود گل نرگس را آزار داد؟ و پنداشت که کدام بی‎وجودی با نرگس می‎تواند چنین کاری بکند؟ و باز فکر کرد که کاش هیچ‎گاه آن بی‎وجود، خودش نباشد.

و زمانی‌ که لرز به تنش نشست، متوجه شد مدتی طولانی می‎شود که روی نیمکت، پای روی پا انداخته و یک دستش را زیر چانه قائم کرده و در رؤیاهایش سیر می‎کند. از کی رؤیاباف شده بود؟ خودش هم نمی‎دانست.

به‌سمت راستش چرخید که کیفش را بردارد که با دختری مواجه شد. اصلاً متوجه نشده بود که چه زمانی روی نیمکت نشسته است. کمی تعجب کرد و اندیشید که در تهران، رسم است کنار یک غریبه بنشینند؟ دیروز عصر هم که از بیکاری به خیابان و پارک زده بود و روی نیمکتی، مقابل وسایل‎بازی نشسته بود، پیرزنی بدون هیچ حرفی کنارش نشست.

باز خمیازه‎ی کوتاهی کشید و کیفش را بر شانه‎اش آویخت. از روبه‎روی دختر لاغراندام سر در موبایلِ کنارش گذشت و از دانشکده و محوطه‎ی دانشگاه خارج شد.

پایتخت هم برای خودش عالم دیگری بود. هرکس که تهران می‎رفت و بازمی‎گشت، در وصفش می‏‌گفت «خیلی شلوغه، کیپ ‌تا کیپ آدم و ماشینه و نمی‎تونی تکون بخوری.»

romangram.com | @romangram_com