#فصل_نرگس_پارت_76
- همینجوری، گل خوبیه.
چراغراهنمایی، سبز را نشان داد. پدر درحالیکه منتظر بود ماشین های جلوییاش حرکت کنند، گفت:
- فصل نرگس زمستونه بابا، الان نیست.
دیگر هیچ نگفت. مادر از پیشنهاد امین استقبال کرد.
- ولی راست میگهها، بریم گلفروشی چندتا رز و لاله بگیریم، خیلیوقته گل نخریدیم.
امین طبق عادت جدیدش، دستش را زیر چانهاش قائم کرد و اندیشید «هیچ گلی نرگس نمیشه، بیهوده تلاش نکن مادر. هیچ گلی، نرگس نمیشه.»
***
وسط محوطهی وسیع دانشگاه ایستاد و به ساختمان اصلی نگاه دوخت. هیچگاه فکر نمیکرد چنین روزی برسد و او بخواهد مثل کارکترهای احساساتی فیلمها روبهروی تندیس قشنگش بایستد و نفس عمیق بکشد و بعدش هم یک کمدی جالب پیش بیاید.
سرش را با افسوس تکان داد و نگاه گرفت. فکر کرد ترم بالاییها حتماً حق دارند که اینقدر ترم اولی، ترم اولی میکنند؛ خیلی آدمهای ضایع و ندیدبدیدی هستند.
چندمرتبه برای تحویل مدارک به آموزش و اینجا و آنجای دانشگاه سر زد. در قسمت حسابداری، بین یک دختر زیبا و چشم درشت و کارمند آن قسمت یک جنجال حسابی شد. با خود فکر کرد که چقدر آن دختر پررو بوده است. کوتاه نمیآمد و هرچه آن کارمند میگفت، چهارتا هم رویش میگذاشت و توی صورتش میکوبید. بیچاره آن کارمند که روزی با هزارتا از این تازهبهدورانرسیدهها سروکار دارد.
روی نیمکت سبزرنگی که روبهروی دانشکدهی مهندسیاش قرار داشت و از هفتهی آتی، کلاسهایش شروع میشد. کیف دو سال پیش مشکیاش را کنار خود قرار داد و همانطور ساکت و بیحرکت به رفتوآمدهای جوانان نگاه دوخت.
romangram.com | @romangram_com