#فصل_نرگس_پارت_75
- چرا هرچی صدات میزدیم جواب نمیدادی؟
اخم کرد.
- نشنیدم.
دید که فک پدر منقبض شد. نیشخند زد، اینهمه بلوا فقط برای نیم ساعت غیبت بود؟
هوا رو به خنکی شهریور بود و تاریکی فضای ماشین و ترانهی فارسیای که با صدای بیجانش، میشد روحنواز نامیدش. بر خواب و آرامش امین تأکید فراوانی داشتند. پلکهایش بهسمت یکدیگر جذب میشدند. فقط صداهایی از پدرش به گوشش میرسید و الا حرفهایش را نه میشنید و نه میفهمید. چیزهایی که میگفتند «ازاینبهبعد موبایلت را با خودت ببر.»
سرش را به شیشهی ماشین تکیه داد، کمی سکوت برقرار شد. زبان بر لبهای خشکش کشید و گفت:
- بابا؟
پشت چراغقرمز متوقف شدند و پدر آرام پاسخ داد. امین نفس عمیقی کشید که کسالت را از تنش بیرون کند و گفت:
- نرگس نمیخریم؟
مادر با تعجب از صندلی جلو گردن چرخاند.
- نرگس؟ واسه چی؟
نوجوانی با پیراهن آستینکوتاه کرمرنگ و لنگ قرمزی که به دست داشت نزدیک ماشین شد و خواست شیشه را پاک کند که پدر نهیاش کرد. دل امین سوخت و به دروغ گفت:
romangram.com | @romangram_com