#فصل_نرگس_پارت_82


- سربازی؟!

می‎دانست کیان از دوره‎ی سربازی متنفر است و همیشه می‎گفت آن را خواهد خرید. ندیده می‎دانست چشمانش از تعجب گرد شده‎اند.

- زهرمار! دانشگاهم اونجاست.

فکر کرد. اصفهان کجای ایران می‎شد؟ نزدیک شیراز بود؟ پرسید:

- نزدیک اردبیله؟ یزد؟ کجا هست؟

تشرگونه گفت:

- مرکز ایرانه!

دوتا ابرویش را به استفهام بالا داد. ناگهان خنده‎ی کیان بلند شد. پرسید:

- چی‌ شد؟

به ذهنش نمی‎رسید کار خنده‎داری انجام داده باشد. داشت حرف‎هایش را در ذهنش مرور می‎کرد که ببیند نکند لابه‌لای حرف‎هایش چرت‎وپرتی گفته که این‎طور می‎خندد؛ ولی به نتیجه‎ای نرسید. کیان درصدد توضیح برآمد:

- دیروز داشتم با یه خارجی چت می‎کردم. بعد که ازش پرسیدم از کجایی، گفت: «ایزریل!» من هم نمی‎دونستم ایزریل همون اسرائیله. همین‎طور داشتم می‎پرسیدم کجائه و کجا نیست. بعد یه انگلیسی اومد. اون هم هرچی توضیح داد نفهمیدم. آخرش دیگه انگلیسیه عصبی شد و گفت «تو دقیقاً زنگ جغرافیا چه غلطی می‌کنی؟»


romangram.com | @romangram_com