#فصل_نرگس_پارت_149
زینب، دختر اهل اهواز پردودوغبار ازدواج کرد. با تمام نههایی که به او گفتم از بابت سن کم و حیفشدنش؛ اما انگار آن پسر را دوست داشت. دیپلم را که گرفت، ازدواج کردند و چند سالی هست که از او خبر ندارم. دختر خوبی بود و امیدوارم خوشبخت شده باشد! البته که تو زینب را نمیشناسی، یک دوست مجازی بود، دختر گلی بود.
نمیدانم، شاید اگر دانشگاه میرفت و کار میکرد، فرصتهای بهتری برایش پیش میآمد و آیندهاش تأمینتر بود؛ چون اون هم خیلی خوشصحبت و مؤدب بود.
میبینی نرگس؟ من دقیقاً بهخاطر اینکه به سرنوشت زینب دچار نشوی، بازی را واگذار کردم و کنار کشیدم. اگر میخواستیم با هم و در کنار هم ادامه دهیم، نشد نداشت و میتوانستم، میتوانستم پی ماشین برادرت را بگیرم و پاشنهی درتان را از جا بکنم و هزارویک لاتبازی دیگر که فقط تو را به دست بیاورم؛ اما خودت بگو، این درست بود؟
من سوار ماشین برادرت که شدم به عمق اعتقادات خانوادهات پی بردم و درست نبود که اینهمه اعتقاد خوب و کارآمد، برای منی که اصلاً سمت این مسائل نرفتهام، حیف و شکسته شوند. میدانستم آبرو چقدر برای برادر و خانوادهات اهمیت دارد.
اینطوری، اگر ادامه نمیدادم بهتر بود. من حتی به این فکر کردم که تو ممکن است از برادرت هم سیلی خورده باشی. نمیدانم؛ ولی وقتی دو مشت پدرومادردار توی صورت من کوبید که غذا را هم نمیتوانستم درست بجوم، تصور کردم که یک گوشمالیای هم به تو داده باشد و از این بابت از تو عذر میخواهم، تقصیر من بود. تقصیر من بود؛ همان روز اولی که رفتی و آنسوی ایستگاه ایستادی، نباید ادامه میدادم؛ ولیخب بچه بودم و تو به بزرگی قلبت ببخش بانو.
خندهام میگیرد. آن روزها همیشه فکر میکردم که تو در شاهد درس میخوانی، آخر همیشه چادر به سر داشتی و من مانتویت را نمیدیدم. آن روز که برادرت مرا درحالیکه پاهایم را به زمین میسابیدم، به آن ساختمان کرمرنگ برد، دیوانه شدم. هرگز تصور نمیکردم مدرسهی استثنایی هم در همان ساختمان باشد. البته گاهی با خودم فکر میکردم که چه خبر است چهار طبقه به آن بزرگی و بلندی؛ ولی هیچگاه مغزم به آن سمت و سو نمیرفت که دو مدرسه در یک ساختمان باشد. اینطور که پرسوجو کردم، میگویند از کل استان فارس برای درسخواندن به آن مدرسه میآیند.
با تمام وجودم برایت آرزوی موفقیت میکنم. نرگس من به شیوهی حیرتانگیزی تو را معلم میبینم؛ یعنی منظورم این است که حالا که از یکدیگر هیچ خبری نداریم و هرکداممان یک سو از این دنیا داریم زندگی خودمان را میکنیم، حدس میزنم یک معلم شده باشی، معلم ریاضی! آخر تو خیلی خوب حل میکردی. بااینکه از من کوچکتر بودی؛ اما گاهی در دفترت یک سری سؤالها بود که من حتی از خواندنشان عاجز میماندم و تو مثل رعد حلشان میکردی.
راستی، دلش را ندارم که مینا صدایت کنم. به مینا که فکر میکنم، برایم غریبه میشوی و نمیخواهم نرگس خودم را از دست بدهم. میدانی نرگس، شاید تو اصلاً آن چیزی که من تصور میکنم نباشی و یک آدم دیگری باشی و من تو را پیش خودم، آن چیزی ساختهام که دلم خواسته؛ اما من نرگس را دوست دارم، گل نرگس را هم دوست دارم و زمستان، فصل نرگس را هم بیاندازه عاشقم.
احسان که معرف حضورت هست؟
یک بار، خیلی شدید به تو دچار شده بودم و تو خیلی شدید، مثل یک مخـ*ـدر در رگم رخنه کرده بودی و هیچ خلاصیای از تو نداشتم. بدتر آنکه با وجود فرجهمان، شیراز نبودم و در یک کلام، مریضت شده بودم. همان روزی که من رفتم دستهگل نرگست را که توی ماشین گذاشته بودم، برایت بیاورم و وقتی برگشتم تو نبودی، زمین زیر پای من لغزنده شده بود، همان روز عجیب! یادت هست دیگر؟
احسان مرا به یک مکانی که اصطلاحش «کافیشاپ» است و در اصل، مکانی برای نیو اندیشمندان و لایتفکران محسوب میشود که دور یک میز بنشینند و... آه بیخیال! به انحراف نرویم. آن روز در شاهینشهر باران میبارید و همین باعث شده بود فضای کافه که به خودی خود تاریک بود، تاریکتر شود. بهخاطر همین آن چراغهای کمرنگ طلایی زیبا را روشن کرده بودند و فضای نیمهتاریک جذابی که دل میبرد و خیلی خوب بود، بهخصوص با صدای باران.
پس از آن چندین مرتبه آنجا رفتم؛ ولی آخرین بار که دی ماه همین سالی که گذشت بود، خواستم بروم، دیدم یک فستفودی شده و خب، خیلی احساس بدی بود.
romangram.com | @romangram_com