#فصل_نرگس_پارت_148
یک رودهی راست در شکم این بشر نیست؛ ولی خب، بچهی خوبی است؛ بااینحال حتی حالا که مشغول کار هستیم، حتی نوههای سرایدار پیرمان را هم میشناسد و با او بگوبخند میکند. روابط اجتماعیاش عالیست و هرچند که خیلی دروغ میبافد، محبوب همه است.
البته این حرفها را از بیکاری نمیزنمها، فقط یادی از آن قدیمها میکنم. از آن سالهایی که در ایستگاه با فاصلهی یک صندلی مینشستیم و با هم صحبت میکردیم؛ البته فقط من صحبت میکردم و تو با نگاهت با من حرف میزدی. میدانی نرگس، من حتی کلمات حرفهایت را میخواندم. مانند کسی که بهتازگی حروف الفبا را میخواهد یاد بگیرد، اوایل چیز زیادی از چشمان تو نمیفهمیدم؛ اما رفتهرفته آنچنان مدهوش حرکات و لبخندها و چشمهای زیبا و حتی حرکت ریز پلکهایت میشدم که خواسته یا ناخواسته یادت میگرفتم و میفهمیدمت.
مثل آن مرتبهای که پس از هفت-هشت ماه ندیدنت، به ایستگاه آمدم و تو از جا برخاستی و مثل کتابی که هزارهزار مرتبه آن را خوانده باشم، دقیقاً توانستم بفهمم که در نگاهت هجی میکنی «دلم برایت تنگ شده بود بیمعرفت!»
یا روزی که به تو گفتم «زین پس نرگس صدایت میکنم؛ چون عاشق گل نرگسم.»
و تو فقط سر فرو انداختی و وقتی برادرت پیات آمد، سکندری خوردی. من اینها را میفهمیدم جانم.
میگفتم دختر شبهای مهتابی، زندگیام روی روالش میگذرد و حالا هم برای خود مردی شدهام. اوایل فکر میکردم باید به تو فکر نکنم و فراموشت کنم و باید هیچ خاطرهای را در ذهنم از تو به جا نگذارم. تمام این بایدها را تا چند ماهی، دستشکسته و پابسته تا حدودی اجرا میکردم؛ ولی یک بار که بدجور از دختر نرگسفروش توی چهارراه عصبی شده بودم، با خودم گفتم اصلاً چرا نباید به تو فکر کرد؟ من که تمام مغزم پی دختری که چادر میپوشید، کتابهایش را با حرکت لبهایش میخواند که بتواند سریعتر صحبتکردن خود را روان کند و سؤالات ریاضی هندسه را حل میکرد، میچرخید. چرا باید از تو دوری میکردم؟ من هر لحظهام را به تو فکر میکنم و زندگیام را میگذرانم و تلاشم بر این است که هیچکجا کوتاهی نکنم؛ اما نرگس شک نکن که تنهاییِ بعد از تو، تنهایی قبل از تو نبود عزیزم. من پیش از تو هم تنها بودم؛ اما نه اینگونه، نه اینطور. پس از تو من ویران شدم نرگس، تنها ویران شدم. بهتنهایی ویران شدم و چه بسا که پیش از تو من فقط تنها بودم و خبر از ویرانی نبود.
حالا هم در آستانهی سیسالگی، همکاری داریم و خیلی خوش برخورد است. بههیچعنوان شبیه تو نیست. البته من شناخت کاملی از تو ندارم؛ ولی تا آنجا که میشناسمت، دختری نیستی که بخواهی با کلمات بازی کنی و زیبا حرف بزنی. البته که تو با آن ملودی آرامشبخشت اصلاً با من صحبت نکردی و من فقط یک جمله از تو شنیدم که به مرد مزاحم گفته بودی «میشه روی یه صندلی دیگه بشینید؟» و همین زیباترین ترانهی گوشنواز من شد.
نمیدانم چرا اینقدر پرحرف شدهام! میگفتم شاهین دربارهی این همکارمان اظهارنظر میکند که عاشقم شده است. این حرف را شاهین از سمت هزار دختر به من گفته؛ اما احساس میکنم این یکی کمی تفاوت دارد. انرژیهایی که از چشمهایش دریافت میکنم، محسوساند. دردمند، دردمند را از هزار فرسخی میشناسد و عاشق، عاشق را! من که به دوستداشتن تو دچار بودم، میتوانم احساس کنم این زن هم ضربان قلبش کمی تقولق میزند و نیاز به سفتکردن پیچهای قلبش با پیچگوشتی دارد.
فکر میکنم فهمیده باشی که انتخابش کردهام. بههرحال زن فهمیدهای به نظر میرسد و با اینکه در شرکتمان 98درصد مرد هستند، نجیب و سرش توی کار خودش است؛ یعنی اینجور که من از او شناخت پیدا کردهام، خوشبرخورد و نجیب و تیز است و مسئولیتهایش را درست انجام میدهد. اینها فقط در حیطهی کاریست. شاید بیشتر هم ادامه دادیم و شاید هم نه؛ چون پدرم میگوید «با دختری که مادرش فوت کرده ازدواج نکن؛ چون اخلاقش مردانه است.» و این همکار ما، ده سالی میشود که مادرش را از دست داده است.
البته پدرم چنین اعتقادی دارد و نمیدانم از کجا؛ اما من میخواهم به او بگویم که کاری به اخلاق و خانواده و ملیت و وضع مالی و تحصیلات و سنت ندارم و اگر میتوانی آرامش و درستکاری را در زندگیمان حفظ کنی، میشوی بانوی خانهام؛ وگرنه بهتر است از همین حالا ارتباطی نداشته باشیم. نرگس من واقعاً گنجایش یک شکست دیگر را ندارم و تواناییاش را در خودم نمیبینم.
فردا ساعت سه ظهر در یک پارک کوهستانی قرار داریم. کمی پرت از خود تهران است؛ اما دوستداشتنی و خیلی سرسبز است. تا ببینیم خدا چه میخواهد. خودم که بدمدل از این تنهایی خسته و نالانم و با تمام وجود آرزو میکنم که بینتیجه به خانه برنگردم. بدتر از شکستخوردن، تنهایی است که آدم را از پای درمیآورد!
romangram.com | @romangram_com