#فصل_نرگس_پارت_147
به خشم آمد، مداد را آهسته پرت کرد و صورتش را با دو دست پوشاند. پیش خود مدام تکرار میکرد «چرا اینجوری شد؟»
***
«نرگس عزیز، سلام!
سال نو با شدت مبارک جانم!
عذرخواهی میکنم که به دیدنت نیامدم، نتوانستم. اصلاً دلم نمیخواهد با خود فکر کنی چون استثنایی هستی یا اینکه اوضاع مالی ما خیلی بهتر است و اینطور چیزها، به دیدنت نیامدم. نه، اشتباه نکن و با این افکار، گل زیبای دلت را پرپر مکن. من نمیخواستم که به دیدنت بیایم که مرا ببینی و تو را ببینم. بانو، آرزوی من این است تو را در کنار خود داشته باشم، چرا که به زیبایی سیاه چشمهایت و آن جنگل تیرهی اطرافش، هیچ نگاهی ندیدهام و صدای هیچ پرستویی به ملایمت صدای آرام و کمیاب تو نیافتم و افسوس و هزاران افسوس!
افسوس که ندارمت دختر شبهای مهتابی. کجا را میتوانم پیدا کنم که... بیخیالش.
مردم در کافه عاشق میشوند و در کافه دلشان میمیرد. مردم در پارک دل میدهند و در دانشگاه آشنا میشوند، توی فامیل شرط ازدواج میبندند و در خیابان به زیبایی یکدیگر اعتراف میکنند. ما اما... من و تو اما در یک ایستگاه اتوبوس فکسنی، جلوی مدرسههایمان... حالا که فکر میکنم، کمی عجیب است، نه؟
من هیچگاه برای نبودنت نگریستم. پس از تو، خود را در اتاق حبس نکرده و هر وعدهی غذایم را خوردهام. آن ترمی که فرجهاش به گند کشیده شده بود، واحدهایش را با بهترین نمرات پاس کردهام و دلم را به آواز پرنده یا شبهای مهتابی خوش نکردهام. نه بانو، هیچ بلایی سر من نیامده است، نه روحی و نه جسمانی. سالم و سرحالتر از همیشه به زندگی ادامه میدهم و باکی هم ندارم از حادثهای، رخدادی، چیزی. روابطم هم معمولیست.
البته دوست دانشگاهی خیلی ندارم؛ ولی با همان دوستان سابقم ادامه میدهم. همان احسان و کیان و شاهین هم که او را نمیشناسی؛ فرصت نشد او را به تو معرفی کنم؛ ولی او تو را میشناسد و وقتی راجع به تو صحبت میکردم، گفت میخواهد عکست را ببیند و وقتی به او گفتم که عکسی ندارم، از فرط تعجب، چند ثانیه بیحرکت فقط نگاهم کرد.
شاهین، خودش است. خودِ خودِ منحصربهفردش. شخصیت جذابی دارد و گاهی که شارژ باشد، چنان تو را میپیچاند که خودت هم نمیفهمی چهکار میکنی. بارها سرکارم گذاشته است؛ مثلاً یکی از کارهایی که با همه در دیدار اول میکند این است که دست میگذارد روی پیراهنت و میگوید:
- اه اه، کثیف شده.
و تو تا سرت را خم میکنی که ببینی دقیقاً چه چیزی پیراهنت را کثیف کرده، انگشتش را به دماغت میکوبد. این کار را شاید هزار بار با من کرد و من هر بار از او رودست میخوردم. ترمهای آخر دیگر روش کار دستم آمده بود و گاهی خودم هم سرکارش میگذاشتم؛ ولی او به همین راحتی زیر بار نمیرفت و نمیدانم چطور از چشمهایم میخواند که قصدم چیست! این شگفتانگیزترین موضوع دربارهی شاهین است. شاهین به طرز عجیبی از همهچیز خبر دارد و دانشگاه که بودیم، همه را میشناخت و گاهی هم میدیدم یک سری آدم او را «مسعود» و «مرتضی» صدا میکنند.
romangram.com | @romangram_com