#فصل_نرگس_پارت_146
«سلام وحشی!»
«نیستی انسان همواره آنلاین؟»
«مثل اینکه شب بیداری دیشب خوب بهت چسبیده که تا الان خوابی.»
«الوووووو؟»
پدر هم چند مرتبه تماس گرفته بود؛ مادر هم.
پیامی نوشت برای پدرش نوشت:
«خواب بودم.»
چندتا از دوستهای اینترنتیاش هم چیزهایی برایش نوشته بودند.
قفل موبایلش را زد و آن را روی میز گذاشت و جورابهای سیاهش و اورکتش را درآورد. چند دکمهی اول پیراهن و کمربندش را هم باز کرد. سراغ قفسهی کتابهایش رفت و کتاب استاتیک و جزوهاش را بیرون کشید و آنها را روی میز گذاشت، روبهروی پنجرهی رو به باغ پر از جیرجیرکشان پشت میز نشست و مدادی از جاقلمی اداری گوشهی میزش برداشت.
مداد نو و بلند را میان انگشتهایش جای داد و شروع به خواندن و نگاهکردن به حروف کرد.
چیزی متوجه نمیشد؛ ولی خط به خط را طی میکرد و ورق میزد و چیزهایی روی برگه باطلهی کنارش مینوشت.
romangram.com | @romangram_com