#فصل_نرگس_پارت_145
حنجرهاش را پاره کرد:
- به پدرم توهین نکن.
محمد اما حرفش را ادامه داد:
- فکر کرده واقعاً عاشق چشم و ابروشی. هه! ما رو ببین با کیا میریم سیزده.
عصبی گفت:
- ولی فکر نکن چون استثنائیه و نمیتونه درست صحبت کنه کسی مراقبش نیست.
با انگشت به نشانهی تهدید چند مرتبه روی سـینهاش کوبید.
- یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه تو این ایستگاه کوفتی ببینمت، دمار از روزگارت درمیارم بیشرف.
و رفت.
تا زمانی که طلیعههای خورشید، کمکم سایهی خود را از شهر بکاهند و ستارهی اعظم قصد غروب کند، امین همانجا ماند و آنقدر چشم به دیوار ساختمان کرمرنگ دوخت که طرح آجرهایش را از بر شد و ترتیب خاکریزههای پشت ساختمان را هم.
***
موبایلش را به شارژ زد، روشن شد. زینب پیام داده بود.
romangram.com | @romangram_com