#فصل_نرگس_پارت_144


پشت ساختمان یک بن‌بست تاریک بود، امین خبر نداشت. مدرسه‎اش آن‎سو بود و حال که محمد او را با خود می‎کشاند، نمی‎فهمید این پسر چه مرگش شده است. خشمگین و عصبی بازویش را کشید و گفت:

- د ول کن. چی می‎خوای از من؟

محمد بی‎درنگ یقه‌اش را چسبید.

- تو چی می‎خوای از خواهر من؟

و مشتی که زیر چشمش فرود آمد. درد این مشت، امین را به یاد کلاس چهارم ابتدایی‌اش انداخت؛ زمانی ‎که عینکی بود و توپ بسکتبال در زنگ ورزش، صاف خورد توی صورتش و تا نیم ساعت فقط گریه می‎کرد. درد زجرآوری بود، تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت.

محمد صدایش خیلی محکم بود.

- این رو به‌خاطر این زدم که فکر نکنی مینا بی‌صاحبه.

و بار دیگر در فکش.

- این هم به‌خاطر اینکه فکر نکنی من هالوام!

عقب رفت و امین دست روی صورتش گذاشته بود و به این فکر می‌کرد که مینا به زیبایی نرگس نیست. هیچ اسمی به زیبایی نرگس نمی‌شود «مینا؟!»

- از همون دو سال پیش چشمم بهت بود، از قیافه‌ت شر می‎بارید. مینا نمی‎فهمه شماها چه‎جور پدرسـ...


romangram.com | @romangram_com