#فصل_نرگس_پارت_150


احسان آنجا که از حال بد من آگاه بود و خیلی با من حرف زد؛ ولی پیش از آنکه حرف‎هایش را بزند، خواست مثلاً مثل این فیلم‎ها که آدم خوبه می‎آید و با آدم شکسته‎خورده صحبت می‎کند و آدم شکست‎خورده از تأثیر حرف‎های آدم خوبه یهو مثل کاپیتان پاپای که اسفناج می‎خورد و قوی می‎شد، بُکند و پرسید:

- تا حالا به درخت سیب فکر کردی؟

راستش را بخواهی من آن لحظه جا خوردم. درخت سیب چه ربطی داشت به حضور من در این شهر باران‌دیده؟ ولی احسان دیگر ادامه‎اش نداد و بحث را در مسیر دیگری روان کرد و من هم از خاطر بردم؛ ولی چند سال قبل، یک ‌بار از او پرسیدم که ماجرای این سؤالی که پرسیدی چه بود؟ چه ربطی داشت؟ حقیقتش را بخواهی توقع داشتم مسخره‎ام کند و با خنده بگوید:

- فیلم بود بابا چقدر جدی می‌گیری!

اما گفت:

- درخت سیب، درخت عجیبیه. بعد از سی سال اگه دیگه ثمر نده و عمرش رو بکنه، دیگه بهش آب نمیدن و یکی-دو سال بعد که تنه‌ش کاملاً خشک شد، اون رو از ریشه می‎کنن و می‎سوزونن و وقتی هم که می‎سوزه، بوی زغال و گاز و اینا نمیده، عطر سیب داره و بوش تا چند روز همه‎جا رو پر می‎کنه.

نرگس من، هر کجا که هستی، حالت خوش، دلت پرنور و آسمانت رنگی!



پایان
***

romangram.com | @romangram_com