#فصل_نرگس_پارت_131
- آشنا؟
احسان نگاهی به سمت پیشخوان کرد و گفت:
- آره، خونوادهی شوهر مونا اصفهانین.
امین مثلاً باز تعجب کرد.
- مونا ازدواج کرده؟ کی؟ استوری نذاشتی.
احسان تکیه کرد و موشکافانه به امین نگاه کرد و کاملاً معمولی گفت:
- آره، دو ماهی میشه. بابا ما تو سربازی وقت سر خاروندن نداریم. این مونا هم دو سال بود الان هی قرار بود ازدواج کنن، هی یا یکی میمرد یا یکی میرفت... هی یه مصیبتی میشد و نمیتونستیم جشن بگیریم. دو ماه پیش بدون حضور من یه جشن خلوت گرفتن و رفتن سر زندگیشون.
- بهسلامتی، انشاءالله خوشبخت بشن! شوهرش آشناست یا غریبهن؟ کجاییَن؟ چهجوری آشنا شدن؟ تعریف کن.
امین با لبخند احمقانهای، تمام اینها را به زبان آورد و این مرتبه نوبت احسان بود که با نیشخند روی میز خم شود و آرام بگوید:
- باید بهت از بیست، منفی بیست بدن، مستر آرتیست!
و رفت که چیزی سفارش بدهد.
درون امین، کشمکشی وجود داشت که هیچکس قادر به درک آن نبود. او نه با نرگس، نه با احسان، نه با والدینش و نه با کیان و زینب، بلکه با خودش مشکل داشت. باید سنگهایش را با خودش وا میکند و برای خودش خطونشان میکشید که «من جان، اذیتم نکن. خودت که عقل داری، میدونی چی درسته و چی غلط؛ پس چرا هی بیقراری میکنی؟ چرا خوب نمیشی؟ چرا مثل قبل نمیشی؟»
romangram.com | @romangram_com