#فصل_نرگس_پارت_132
احسان دستخالی برگشت. دست زیر چانهاش قائم کرد و امین فکر کرد که این ژست جدید، چقدر به احسان میآمد. مثل همان ساعت شیک گشاد مردانهای که در آن روزها به دست میانداخت و با خنده میگفت فقط پانزدههزار تومان آن را خریده است.
- تا حالا به درخت سیب فکر کردی؟
امین جا خورد و از خیالات خود بیرون آمد. به احسان نگاه کرد که مفهوم را بداند، در چهرهی احسان هیچچیزی نبود.
آهسته گفت:
- نه.
احسان فکش را فشرد و دستش را از زیر چانهاش برداشت.
- بیخیال! خواستم مثل فیلما صحبتمون رو شروع کنم. الان که میبینم، فکر کنم جواب نمیده.
پسر جوانی آمد و دو فنجان چای و یک کیک شکلاتی جلویشان گذاشت و پرسید:
- امر دیگهای نیست؟
و رفت. احسان ادامه داد:
- الان هم که تو رو میبینم، میگم کلاً کاش نمیگفتم بیای.
romangram.com | @romangram_com