#فصل_نرگس_پارت_130
از آن گند زینب هم بدجوری عصبی بود، وقتی که زینب دو دقیقه بعد به او پیام داده بود:
«ببخشید امینی! باتری موبایلم تموم شد، گوشیم خاموش شد. خب میگفتی، نمیدونی اون پسره کیه؟»
بعد هم فرستاده بود:
«بیشعور سین میکنی و جواب نمیدی؟»
احسان را گوشهای، پشت میز دونفرهای یافت که کنار شیشههای رفلکس رو به خیابان نشسته بود. بهسمتش رفت. احسان حواسش نبود و مانند این آدمهای عاشق و به هیچکجا نرسیده، به خیابان نگاه دوخته و یک دستش هم زیر چانهاش بود. امین فکر کرد این تصویر، فقط یک گل سرخ و یک فنجان قهوه یا چای ناخورده و حلقهای زنانه روبهروی احسان، کم دارد.
صندلی چرم و مجلسی را از عمد با صدا عقب کشید که باعث شد احسان یکهخورده نگاهش کند و چند سری بهطرفشان بچرخد. خواست بنشیند، دید بهتر است باز هم صندلی را عقب بکشد و پایههایش را محکم به زمین سایید که این مرتبه با خشم تمام اهالی کافیشاپ نیمهتاریک مواجه شد و احسان هم صورتش مچاله شد و گوشش را بیاراده به شانهاش مالید. از اینکه احسان اذیت شده، خوشش آمد؛ ولی دیگر درست نبود؛ چون بدون شک صاحب کافه این مرتبه با لگد به بیرون پرتشان میکرد.
بالاخره نشست و پنجههایش را روی میز چوبی سیاهرنگ قرار داد.
- زحمتمون میشد به خدا اگه یه جای نزدیکتر میگفتی.
احسان که میخواست اعتراض کند، چهرهی عصبیاش به آنی متبسم شد و گفت:
- خب اینجا آشنا دارم، گفتم تخفیف بده بهمون یهکم شاد بشیم.
امین که سعی داشت تظاهر به عادیبودن بکند، با تعجبی ساختگی پرسید:
romangram.com | @romangram_com